خبرنگاران سبز/ رسانهها/ وبلاگها: نویسنده وبلاگ «حرف امروز» در آخرین نوشتهاش ضمن اشاره به فشارهای روانی و جسمانییی که زندانیان جوان به دلیل اعتقادات سیاسیاشان در زندان تحمل میکند و گاهی مرگ ناشی از آن و یا فشارهای روانییی که حتی بعد از آزادی از زندان، آزادشدگان را رها نمیکند به مقایسهای گذرا بین ساواک و نیروهای امنیتی ج.ا. میپردازد و با زبانی کنایی جنایات و تجاوزات ماموران ج.ا. را ناشی از ایمان و دینشان میداند! در پایان، و با توجه دادن به احساسات یک زن دست و پا بسته و تا کمر در خاک نهاده شده در انتظار سنگهای بیرحم مرگ با کنایهای تلخ میگوید: «به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم به لبها و چشمهایش، در همان سکوت و بیچارگی، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو، به من، به آنان که ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی که در اطراف گودال می خرامند و صبر و قرار از کف داده اند رشک خواهد برد ...» متن کامل این نوشته را در زیر بخوانید.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند.
این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم – آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر به فرمان اولیای دین در ایران به قتل رسیده اند به کنار ، تصور رنج و اندوهی که این بچه ها پیش از مردن تحمل کرده اند گاهی مرا دیوانه می کند ؛ قدرت فکر کردن را از من می گیرد. اینجور رنج ها و جان دادن ها با مردن در اثر بلایای طبیعی یا جنگ و بمباران خیلی متفاوت اند. اینکه فک و دهان تو را خرد کنند و خون از زخمهای شلاق خورده ی تنت جاری بشود چون اندیشه ات یک جور خاصی بوده یا در مورد حرفهای فلان سیاستمدار نظر خاصی داشته ایی ، خیلی دردناکتر از شکستن پا زیر آور زلزله یا جراحت تن در هنگام انفجار بمب است.
انسان وقتی به خاطر حرف هایش دستگیر می شود و به جرم احساسی که نسبت به بعضی افکار و آدمهای دیگر داشته مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد ، یک جور حالت درماندگی و بیچارگی مطلق او را احاطه می کند چون دارد مدام در فکرش دنبال دلیل می گردد که چرا اسیرش کرده اند و کتکش می زنند؛ دست خودش هم نیست ، چون حجم مغز انسان بیشتر از حیوانات است و این توده نرم و خاکستری که داخل جمجمه ماست طوری ساخته شده که لحظه ای ما را راحت نمی گذارد (نمی دانم آیا شما هم ، مثل آن نویسنده شور بخت ، بعضی وقتها دلتان می خواهد دست کنید توی کاسه سرتان و این توده نرم و خاکستری را در بیاورید و پرتش کنید توی جوب ، بیاندازیدش جلوی سگ تا راحت شوید؟). شدت کلافگی و بیچارگی ذهن انسان در مقابل بازجو به حدی زیاد است که گلوی آدم خشک می شود ، مویرگهای مغز تیر می کشند و حتی سلولهای بنیادین در مغز استخوانش درد می گیرند. حرفهای تکراری و بی سرو ته بازجو شبیه شیمی درمانی ست ، انگار که ریزترین عناصر حیات در بدن انسان را (همه گلبولهای سفید و قرمز و حتی پلاکت های خون را) با درد فزاینده و سرسام آوری به قتل می رساند و آدم پیش از بسته شدن به صندلی یا خوابیدن روی تخت شکنجه هزاران بار در افکار درمانده و خسته اش کشته می شود. حتی وقتی رانها و کمرت یا کف پاهایت کرخ شده اند و خون از لابلای جست و خیز شلاق سر بهوای بازجو روی دیوار می پاشد ، باز هم این افکار لعنتی دست از سرت بر نمی دارند ، بیچاره ات می کنند ، و تو رنج می بری برای تنت ، غصه می خوری برای اندیشه ات ، و شرم می کنی از فرهنگ و اعتقادات ملی ات .
من در دوران شاه بچه بودم و عقلم به مسائل سیاسی نمی رسید . البته ساواک هم با همه بدی هایش با حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب شکوهمند اسلامی و وزارت اطلاعات ولی عصر (عج) خیلی تفاوت داشت ؛ هیچ کدام از افرادی که فعالیت سیاسی داشتند یادشان نمی آید که ساواکی ها در بازداشتگاه دسته جمعی به یک دختر آنقدر تجاوز کنند (حالا چه به قصد قربت باشد چه به منظور لذت) تا دخترک بمیرد یا مستعد مرگی خدا پسند بشود (نگرانی امامان از اینکه مبادا دختران در چنین شرایطی باکره از دنیا بروند در سر صحرای محشر سرافکنده باشند ، آدم را نسبت به عمق دلسوزی و عاقبت اندیشی اولیای اسلام متحیر می کند) ؛ یا مثلاً ساواکی ها هیچوقت یک بچه شانزده هفده ساله را سر فرصت و طی چند روز متوالی زیر شکنجه و تجاوز چنان آش و لاش نکردند که جسدش به سختی قابل شناسایی باشد. این جور کارها بیشتر به مناسک و عبادات آئینی شباهت دارد و از برکات وجود ایمانی فرا زمینی و ملکوتی ست ؛ به این سادگی ها نمی شود به چنین درجاتی رسید و ساواکی ها هیچ دین و ایمان نداشتند.
درماندگی ذهنی زندانی در مقابل بازجوی گمنام امام غائب فقط به لحظه بازجویی و همان اتاق کارشناسی محدود نمی شود. شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند. شما اگر چند دقیقه چشمهایتان را ببندید و پرنده خیال و اندیشه تان را رها کنید تا پرواز کند و برود روی شاخه فکر و احساس آن زن دست بسته در گودال بنشیند ؛ اگر فقط آن چند لحظه ی پیش از اجرای حکم قرآن کریم را همراه آن زن زندگی کنید ، نیمه امن و خاک آلود گودال را بر گرد اندامتان حس کنید که پاها و کمر و سینه شما را در بر گرفته اما مهربانی و امنیتش را از قفسه سینه و گردن و گونه ها و لبها و چشمها و بینی و پیشانی تان دریغ کرده است ، بی مهری طنابی را مجسم کنید که مچ دستهایتان را از پشت محکم بهم بسته است و انگشتان باریک و سرگردان شما که زمانی میوه ها را در ظرفی روی میز می چید یا موهای دختر خردسالی را مرتب میکرد اکنون هر چه تقلا و تلاش می کند نصیبی جز خراشیدن دیواره گودال ندارد ، همهمه شورانگیز مردان مشتاق و مومن را بشنوید که در اطراف شما جمع شده اند و با هیجانی وصف ناپذیر سنگهای کج و کوله تر و بزرگتر را سوا می کنند و بی صبرانه آغاز حماسه راستی و درستی را انتظار می کشند …..
شاید اگر شما نیز مثل من کنار این پنجره می نشستید و فقط چند لحظه بی پناهی و تنهایی آن زن دست بسته در گودال را زندگی می کردید ، صدای تپیدن تند قلبش را می شنیدید که انگار سراسیمه و با التماس بر دیوار ضخیم کعبه می کوبد ، بر در سنگین و سیاه فرهنگ و جهان بینی مقدس و تاریخی مان می کوبد ، و آنگاه بیچاره می شدید از سکوت آنسوی دیوار . به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان ، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم به لبها و چشمهایش ، در همان سکوت و بیچارگی ، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو ، به من ، به آنان که ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند ، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی که در اطراف گودال می خرامند و صبر و قرار از کف داده اند رشک خواهد برد و در دل با خود زمزمه خواهد کرد : ای کاش من نیز مانند آنها پاکیزه و مطهر بودم ؛ ای کاش دلم در هوای آن بوس و کنار نمی لرزید ؛ ای کاش من نیز مثل آنها زیبا و مومن بودم.
منبع: (+)


1 جعبه زیر فرم نظرات برای تبدیل فینگلیش به فارسی است:
لعنت به تو ای سنگ !
ارسال یک نظر