جمعيت، اطراف زن ومرد آزاد شده حلقه زدند تا لباس شخصیها در جای ديگر آنها را به دام نياندزند. سيل جمعيت به اندازه ای بود که گاها مجبور میشديم کنار بايستيم تا جمعيتی که از بالا میآمد از کنار ما رد شوند.با آوردن بهانه برای رفتن به داندانپزشکی برای همسرم که خيلی هم تابلو بود! به سمت ميدان آزادی راه افتاديم. از صبح هيجان رفتن را داشتم و نااميد از بازگشتن، دور ميدان ازهمسرم جدا شدم او به سمت خانه رفت و من به سمت فقط يک اميد. در تمام مدت روز همکاران محترمم در محل کار دلداری میدادند، ميترساندند و در آخر که نمیتوانستند مرا از رفتن منصرف کنند تحسين میکردند. روز را با اين مراسم تمام کردم، شايد ترسی در وجودم بود که سعی میکردم آن را ناديده بگيرم. بهر حال به خودم دلداری میدادم اگر گرفتن مثل سری قبل باشد که ترسناک نبود. بهر حال با اتوبوس از آزادی به سمت چهارراه وليعصر راه افتادم. سعی میکردم با ديدن دختران که تنها در اتوبوس بودند به خودم دلداری ندهم.
حضور گاردیها درمسير قابل توجه بود: ميدان آزادی، ابتدای نواب، ابتدای روکی، و... البته لباس شخصیها که همه جا بودند. سر چهارراه برای تغيير مسير به سمت شمال وليعصر از اتوبوس پياده شدم. با دقت به تعداد نفرات که ازاتوبوس پياده میشدند کاملا نااميد شده بودم. شايد ۵ يا ۶ نفر. البته ۵ يا ۶ نفری که مجددا ديدم!
زنجيره پليس که تشکيل شده بود جهت سيل عابران پياده تعيين مسير میکرد. بعد از تغيير اتوبوس تا ميان وليعصر از ديدن تعداد افراد پياده تعجب کردم.
واقعا برای شرکت درتظاهرات به سمت ميدان میروند؟
دور ميدان با شک از اتوبوس پياده شدم. ميدان در تسخير لباس شخصیها بود. از بين عابران پياده کاملا اتفاقی يکی را انتخاب و سوار مينیبوسهای اطراف ميدان میکردند. کاملا قيافه عابر با عجله را به خود گرفتم و ازشلوغی اطراف ميدان به سمت شمال آن تظاهرات خود را شروع کردم.
همان ابتدا به استقبال شلوغی رفتن باعث شد انگيزه پيدا کنم و زنگ بزنم اطلاع بدهم: «خيلی اومدند، کاملا مغازهها بستهاند ولی کلی آدم در حال راه رفتن در سکوت هستند.»
لباس شخصیها، در همه جا بودند. قيافه خسته گاردیها که سر چهارراهها ايستاده يا نشسته بودند برای ما ايجاد انگيزه میکرد. گاهگاه از همان نيرو لبخندی دريافت میکرديم ومیدانستيم که حساب آنها از لباس شخصیهايی که فحاشی میکنند و دقيقا مشابه شعبان بی مخ عمل میکنند جداست. جالب است که ما هيچکدام شعبان بی مخ را نديدهايم اما کاملا میتوانيم تصورش کنيم.
شايد اگر در ابتدای مسير از سيل جمعيتی که جلوتر میديدم خبر میداشتم تا آن حد ابراز احساسات نمیکردم. هرچه جلوتر میرفتم جمعيت بيشتر میشد. سر فاطمی واقعا شلوغ بود، هرچند که بعدتر فهميدم نسبت به جمعيت سر تخت طاووس و سر عباس آباد وبالاخره روبروی پارک ساعی هيچ بود.
خوشحال به همديگر روحيه میداديم. لبخند میزديم. خسته نباشيد میگفتيم و رد میشديم. چندين مغازه با آب از مردم پذيرايی میکردند و يا به پيرزنان درداخل مغازههايشان صندلی برای نشستن میدادند. روبروی پارک ساعی مردم با هو کشيدن به کمک زن و مردی رسيدن که قرار بود توسط لباس شخصیها دستگير شوند. سيل جمعيت که آرام آرام ازهمه طرف به سمت لباس شخصیها میرفتند و هو میکشيدند از زيباترين صحنههايی بود که در عمرم ديده بودم. شايد ديدن اين صحنه فقط در فيلمها ميسر باشد. اما ديروز در روبروی پارک ساعی که در يک روز عادی مکان خلوتی در تهران میباشد من شاهد زيبايی اين صحنه بودم.
جمعيت، اطراف زن ومرد آزاد شده حلقه زدند تا لباس شخصیها در جای ديگر آنها را به دام نياندزند. سيل جمعيت به اندازه ای بود که گاها مجبور میشديم کنار بايستيم تا جمعيتی که از بالا میآمد از کنار ما رد شوند.
کمی بالاترريختند و عابران داخل پايده رو را متفرق کردند. به شدت هرچه تمامتر مردم را با باتومهايشان میزدند. از کيفهايی که مانند کيف موبايل برروی کمرهايشان بسته بودند اسپره فلفل در میآوردند. مشخص بود که برای زدن آمدهاند. بسيارعصبی بودند. دعوای لباس شخصیها و نيروی انتظامی از صحنههايی بود که به کرات ديده میشد. حتا لباس شخصیها با خودشان هم کنار نمیآمدند. يکی زياده روی میکرد و اطرافيانش آن را به آرامش دعوت میکردند.
اما چه زيبا بود سکوت مردم. شايد بخاطر اينکه از ديدن سيل جمعيت به قدری خوشحال شده بوديم که فراموش کرديم با اين جمعيت و با اين روحيه خيلی کارهای ديگر هم میتوانيم انجام دهيم! اما اين تظاهرات هم با سکوت پايان گرفت. صحنههايی که مرا به ياد تظاهرات روبروی صدا و سيما میانداخت. در آنجا جرات داشتيم که در وسط خيابان راه برويم ولی اين سری ترجيح میداديم فشرده شده در پياده روها راه برويم و به احترام فريادهای هاله سحابی سکوت کنيم.
بالاخره به ونک رسيدم. به اندازه ميدان وليعصر نظامی بود. سوار بر ون به سمت خانه رفتم در مسير مسافرهای ديگر تک تک زنگ میزدند و به يک نفر ديگر در جای ديگر اطلاع میدادند.
خيلی آمده بودند. خيلی
و منهم خوشحال از داشتن اينچنين روزی. فقط حيف که نمی دانم سری بعد کی است؟


0 جعبه زیر فرم نظرات برای تبدیل فینگلیش به فارسی است:
ارسال یک نظر