«از این در که بیرون رفتی هر کس پرسید بگو که من فردی خیانتکار و وطنفروش بودم ولی سربازان گمنام امام زمان من را عفو کردند وگرنه فیلمی از تو در حین تجاوز به دختری دوازده ساله در اختیار داریم که آن را در دادگاهی بسته مطرح و حکم سنگسارت را خواهیم گرفت و کاری میکنیم که حتی همسر و فرزندانت رهایت کنند.»
خبرنگاران سبز/ حقوق بشر:«سالهاست که خداوند نه خود بلکه به پیامبران و امامان علیالخصوص امام زمان اخطار نموده که از محدوده ایران عبور نکنند» این جملاتی است که امان الله مشایخی سردار سابق سپاه که هماکنون در ترکیه ساعتها و دقایق پر ترس و واهمهای را میگذراند در دردنامه خود به نهادهای حقوق بشری و مردم آزاده ایران مینویسد. این نامه که شرح کوتاهی است از جنایتها و ستمها دستگاههای قضایی حکومت ولایت از سالهای گذشته تا پیش از سال 86 که ایشان از طریق از مرزهای غربی به خارج کشور میگریزد. در این ستمها هم او و هم فرزند جوان و نوزده سالهاش هدف بدترین رفتارها، شکنجهها، اتهامات، و توهینها قرار میگیرند. خبرنگاران سبز با انتشار این نامه امیدوار است که مجامع حقوق بشری برای تعیین تکلیف هرچه سریعتر این پناهجوی نگران اقدام سریعی انجام دهند.
ابتدا برگزیدهای از این نامه و سپس متن کامل نامه تقدیم میشود.
پس از دو ساعت زير پرژکتور در خاتمه اظهار نمودند که معاون مدير کل می خواهد روبه رو با تو گفتگو کند به اتاقک ديگری انتقال و فردی فربه سياه چهره با مشکل تنفسی رو به رويم نشسته از دهان وی جز تهمت، اهانت و تهديد چيز ديگری مطرح نبود وی گفت اين آخرين اخطار است که به خود و همفکرانت داده می شود از اين در که بيرون رفتی هر کس سوالی کرد که چه شده بايد بگويی من فردی خيانتکار و وطن فروش بوده ولی سربازان امام زمان من را عفو دادن در غير اين صورت فيلمی از تو در حين تجاوز به دختری دوازده ساله در اختيار داريم آن را در دادگاهی بسته مطرح و حکم سنگسارت را خواهيم گرفت کاری خواهيم کرد که حتی همسر و فرزندانت رهايت کنند. تو تنها يک راه داری آن هم سکوت مطلق. مات و متحيرکه اين حيوان کيست و چه می گويد گفتم شرم آور است می شود بگوييد اين دختر کيست و چگونه فيلمش به دست شما رسيده گفت خودت فيلمبرداری نموده و سپس پخش کرده ای گفتم پس پروژه هايی چون سعيدی سيرجانی، دکتر مظفری ( جراح اهل تسنن شيراز) و غيره اين چنين بوده از روی مبل فورا بر خواست گفت ديگر هيچ بحثی با هم نداريم صدای نگهبان زد که بيا مشايخی را ببر.
چرا ياران ولايت تا اين درجه افکارشان در مسائل جنسی غوطه ور است سابقه ای بس طولانی دارد. افسوس که شرم وحيا هنوز اجازه طرح بسياری از وقايع را با نام و نشان به من نمی دهد اينان از بازماندگان کاروان سعيد امامی که از ابتدای انقلاب همانند خفاش در دخمه ها رشد يافته همانانيکه روی ميز بازجويی خود يک جلد قرآن و سمت ديگر بطری نوشابه و به دختران و پسران مظلوم و در اسارت خود خطاب که يا اعتراف کن و يا عريان شو و روی بطری بنشين اينان بازمانده ازهمان کاروانی که پس از فتح دفاتر تبليغی گروهها و سازمانهای سياسی در دهه شصت کارتونهای مملو از قرص ضد حاملگی کاندوم و شرت زنانه را درون آن ساختمانها ريخته وسپس زنان و مردان ساده لوح را بسيج و به تماشای آن مکانها می بردند و آنان فرياد بر آورده که اينجا فاحشه خانه بر پا بوده نه دفاتر تبليغی.
زمانی که فاجعه ی سعيد امامی را خلق نمودند دوستان گفتند که شيخ لر سراسر شرف و غيرت مهدی کروبی پس از ديدن فيلم در حالی که اشکش سرازير بوده اظهار می دارد که اگر حاج خانوم ما را هم بردند هر اعترافی کرد حقيقت ندارد و کسی باور نکند. فردی از اين جمع گفت مشايخی روزی من و تو را هم اينان خواهند برد و در آنجااعتراف خواهيم نمود که بارها با مادر خود زنا کرده ايم گفتم مگر می شود گفت بله و ديدم که شد.
سال هاست که خداوند نه خود بلکه به پيامران و امامان علی الخصوص امام زمان اخطار نموده که از محدوده ی ايران عبور نکنند. به دليل وحشت از علمای حکومتی همچون احمد خاتمی، جنتی، علم الهدا. اعلام نموده که هرکدام به اسارت درآمديد قادر به نجاتتان از دست اينان نخواهم بود و به کهريزک و صدها دخمه ی بی نام و نشان انتقال و سرکارتان با سرجوخه احمدی مقدم و رادان و عاقبتتان بهتر از محسن و. . . نخواهد بود.
نعره ميزد مخالفان حضرت آقا دشمنان امام زمان اند و بايد صدای آنان را از نطفه خفه کرد
چرا ياران ولايت تا اين درجه افکارشان در مسائل جنسی غوطه ور است سابقه ای بس طولانی دارد. افسوس که شرم وحيا هنوز اجازه طرح بسياری از وقايع را با نام و نشان به من نمی دهد اينان از بازماندگان کاروان سعيد امامی که از ابتدای انقلاب همانند خفاش در دخمه ها رشد يافته همانانيکه روی ميز بازجويی خود يک جلد قرآن و سمت ديگر بطری نوشابه و به دختران و پسران مظلوم و در اسارت خود خطاب که يا اعتراف کن و يا عريان شو و روی بطری بنشين اينان بازمانده ازهمان کاروانی که پس از فتح دفاتر تبليغی گروهها و سازمانهای سياسی در دهه شصت کارتونهای مملو از قرص ضد حاملگی کاندوم و شرت زنانه را درون آن ساختمانها ريخته وسپس زنان و مردان ساده لوح را بسيج و به تماشای آن مکانها می بردند و آنان فرياد بر آورده که اينجا فاحشه خانه بر پا بوده نه دفاتر تبليغی.
زمانی که فاجعه ی سعيد امامی را خلق نمودند دوستان گفتند که شيخ لر سراسر شرف و غيرت مهدی کروبی پس از ديدن فيلم در حالی که اشکش سرازير بوده اظهار می دارد که اگر حاج خانوم ما را هم بردند هر اعترافی کرد حقيقت ندارد و کسی باور نکند. فردی از اين جمع گفت مشايخی روزی من و تو را هم اينان خواهند برد و در آنجااعتراف خواهيم نمود که بارها با مادر خود زنا کرده ايم گفتم مگر می شود گفت بله و ديدم که شد.
سال هاست که خداوند نه خود بلکه به پيامران و امامان علی الخصوص امام زمان اخطار نموده که از محدوده ی ايران عبور نکنند. به دليل وحشت از علمای حکومتی همچون احمد خاتمی، جنتی، علم الهدا. اعلام نموده که هرکدام به اسارت درآمديد قادر به نجاتتان از دست اينان نخواهم بود و به کهريزک و صدها دخمه ی بی نام و نشان انتقال و سرکارتان با سرجوخه احمدی مقدم و رادان و عاقبتتان بهتر از محسن و. . . نخواهد بود.
نعره ميزد مخالفان حضرت آقا دشمنان امام زمان اند و بايد صدای آنان را از نطفه خفه کرد
قاضی پرونده آقای کورش خشتی گفت حرف حسابت چيست از همه فجايع گفتم از بيکاری فقر فساد فحشا اعتياد و از غارت وزيران، وکيلان و مديران ولايت مدار که مملکت را به چپاول برده اند گفتم هرگزدر ايام اعتراضات خود هيچگونه اعتقادی به براندازی و يا سوق دادن جامعه به سوی ا نقلاب ديگری نداشته بلکه اين نوع تفکر را جفا به ملت و مملکت می دانم گفت رهبر معظم هم دائما در رابطه با مفاسد به مسئولين تذکر دادهقلم را برداشت و روی کاغذ نوشت 1. تليغ عليه نظام 2. تصميم به خروج از مملکت جهت ضربه زدن به چهره نورانی نظام و صدور قرار بازداشت موقت را ابلاغ. گفتم من مدت کوتاهی است که از خارج برگشته و در ارتباط با تبليغ می گويی رهبری هم از وضع کنونی ناراضی است گفت آقا حق دارد بگويد ولی شما چکاره ايد در پايان گفت حرف ديگری داری گفتم نوع رفتار و مکان نگهداری غير انسانی است که همانند ببر نعره ای کشيد و چون يقه پيراهنش تا آخرين دکمه بسته بود رگهای گردنش آنچنان متورم که هرلحظه احتمال ترکيدن آن ميرفت گفت می دهم بلايی به سرت بياورند که روزی هزار بار مرگت را از خدا بطلبی آيا آزادی که در اين مملکت هست در فرانسه وجود دارد تو چگونه جرات می کنی در برابر نيروهای امنيتی از خودشان ايراد بگيری.
طی ماهها گرفتاری بارها نيروهای امنيتی اخطار نمودند که وکيل نه اينکه کمکی به نجاتتان نخواهد کرد بلکه ما را مصمم به اقدامات شديدتری عليه شما وا ميدارد بارها اطرافيان به وکلا مراجعه و تنها فردی که حاظر به دفاع گرديده توسط نيروی امنيتی تهديد که پروانه وکالتت را لغو خواهيم کرد.
همان روز ورود نوجوانی را در حين تجاوز دهانش را برای جلوگيری از سرو صدا بسته که منجر به خفگی وی می شود و شش حيوان زندانی ديگر به بدن بی جان وی تجاوز می نمايند و جهت باز سازی صحنه از اداره آگاهی آمده بودند.
آنجا گفتم فردی که تمامی عمرش در مبارزه و نفع ستم سپری و زير بمبارانهای عراق اسرائيل آمريکا و فرانسه زندگی و شاهد قطعه قطعه شدن صدها انسان در اين کارو زار بوده از خون نخواهد ترسيد. فورا اسلحه کمری را پشت سرم مسلح نمود. گفتم يک جو شرف داريد شليک کن و نجاتم دهيد. گفتم طی چهارصد ساعت باز جويی توسط ياران امنيتيتان کافی نبوده گفت نود و پنج درصد از گفته هايت فريب کاری بوده و عاری از حقيقت و پنج درصد باقی مانده اسناد و مدارک از درون منزلت به دست آمده اينجا زنده بيرون نخواهی رفت وی اتهام جديدی را مطرح مبنی برنوع ارتباط نيروی امنيتی اسرائيل (موساد) در دهه 60 در لبنان باخودت را بايد ريز به ريز توضيح دهی.
از زشت ترين توهين و اهانت به سيد محد خاتمی (مظهر شرم و حيا ) که وی مروج فساد و فحشا در دوران حاکميت خود بوده و تو همفکران منحرفت حامی او بوده ايد در برابر سوال حقوق زنان ابتدا بدترين فحاشی را نثار فائزه هاشمی تا پرونده سازی عليه آقای بهنام باقری دادستان نورآباد ممسنی...
ادامه دادم که آقای شاهرودی گفت آقای يزدی يک مخروبه را تحويل ما داد و حال خودش آن را به يک قبرستان متروکه که در آن شرف، آبرو و عزت يک ملت را دفن نموده. در پايان بازجويی ها گفتند تو فکر ميکنی که حاظر به گفتن حقايق نگرديده و همه اقداماتت را کتمان ولی بدان که قاضی علم به يقين دارد که تو عليه نظام اقدام نموده ای و به زندان عادل آباد انتقال دادند.
در پايان حکم نوشتم بازداشت، بازجويی، محاکمه و صدور حکم را سراسر ستم ميدانم و واگذار همه شما به خدا.
درد، رنج، تهديد و وحشت توسط يارن ولايت آغاز شد از ضرب و شتم متوالی رضا در دانشگاه توسط بسيج تا صدور حکم اخراج وی و تحويل بخشی از اسناد و مدارک به صورت حضوری به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر جناب آقای محمد علی دادخواه و. . . ورود غير قانونی در غياب خانوداه به منزل به صورت متوالی مزاحمتهای تلفنی شب و نيمه شب تا ممنوعيت خروج از شهر بهانه ی آمدن نماينده وزارت اطلاعات از راه دور به منزل جهت بحث و گفتگو و ورود وی به منزل پس از يک ماه و نتيجه آن بحث طولانی در خانه و رجوع به بسياری از بزرگان در فارس و توصيه آنان که يا دو دست را به علامت تسليم به هوا بلند کن يا جهت آرامش خانواده و اطرافيانت از کشور خارج شو و نهايت در اسفند 1386 ضمن خروج از مرز غربی کشور و گرفتار شدن در برف و کولاک و صدمه ديدن بسياری از اعضای بدنم ضمن ورود به ترکيه وماهها بستری شدن در بيمارستان و منزل که عواقب آن هنوز ادامه دارد در حاليکه همسر و دختر خردسالم پنج سال است که يا از پشت ميله ی زندانهای ولايت به ملاقاتم آمده و يا پشت گوشی تلفن در غربت و آرزوی ديدار آنان را دارم.
در حاليکه بيست ونه ماه از پناه بردن به UNHCR و 17 ماه از پذيرش رسمی پناهندگی از طرف آن سازمان می گذرد در حاليکه بارها چه به صورت حضوری و يا مکاتبه ای اعتراض خود را به آنان ابلاغ نموده با کمال تاسف هيچ اقدامی جهت انتقال به نقطه امن در خارج از اين کشور(ترکيه ) به عمل نياورده و دائما با جواب های غير منطقی و آزار دهنده رو به رو گرديده ايم آنان اظهار مينمايند که کشورهای اروپايی و آمريکايی حاضر به پذيرش پناهندگان سياسی که دولت ايران بر روی آنان حساسيت دارد نيستند در حاليکه آنچه بر من روشن است پرونده فوق را به هيچ کشوری جهت پذيرش ارجاع ننموده اند دليل آن چيست؟ از نهاد ها و سازمان های حقوق بشری علی الخصوص از هموطنان آزادی خواه خود در سراسر جهان جهت ياری تقاضای کمک مينماييم و خواستار نجات از اين دوزخ می باشيم
متن کامل نامه به شرح زیر است:
درد نامه سردار سپاه سابق، پناهجوی سياسی حاضر، امان الله مشايخی
نامه سرگشاده امان ا... مشايخی به نهادهای حقوق بشری
اجبارا به دفاع از آبرو وزندگی صدمه ديده خود توسط ولايت مداران سراسر وحشت و خشونت چند سطری از گذشته خود جهت روشن شدن حقايق مطرح می کنم. چون درون دخمه های وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران در دوران اسارتم تمامی گذشته ام را به چالش و اتهاماتی بی پايه و اساس که در ادامه مطرح خواهم کرد. آن هم پس از گذشت بيش از بيست سال از آن وقايع برای خفه نمودن و انحراف از اعتراضات واقعی که بيش از دو دهه بر روی آن پای فشرده ام. سال 1337 در شهرستان کازرون متولد شدم اواخر 1355 با افکار و انديشه آيت ا. . . خمينی آشنا شدم پس از قيام مردم قم، تهران، تبريز و. . . در تلاش که موج اعتراض را به ديگر شهرها کشانده لذا به همراه محدود جوانانی به شمار انگشتان دو دست اولين بار در مقابل مسجد جامع شهر کازرون و در برابر چشمان صدها تن از مردم فرياد مرگ بر شاه رو سرداديم. و در نهايت شهر کازرون با قيام يک پارچه مردم با غيرت آن جزء يازده شهری که رسما حکومت نظامی اعلام شد در حالی که ماهها قبل از اين حادثه به دليل فعاليتهای سياسی نيروههای ساواک با ورود به منزل پدرم جهت بازداشتم اقدام و اين تعقيب تا پيروزی انقلاب ادامه داشت. اواخر سال 1358 بنا به دعوت رسمی به سپاه پاسداران پيوستم. با آغاز جنگ به همراه ده ها تن از اعضای سپاه فارس جهت جلوگيری از سقوط آبادان که به محاصره کامل زمينی نيروهای عراقی در آمده بود از طريق دريا راهی آن ديار شدم. ارديبهشت 1360 با سمت فرماندهی گردان جهت آزاد سازی خرمشهر اعزام شدم. همانگونه که خود بهتر از هر فرد ديگری در جريان امور بوده تشکيلات سپاه همچون نهادهای ديگر از ابتدا به دو طيف تقسيم. اکثريت تشنگان آزادی عدالت و رحمت اقليت شيفتگان خشونت و گسترش دهندگان نفرت که مورد حمايت بسياری از ائمه ی جمعه قرار داشته اند در حاليکه از همان ابتدا بحث و جدال در ارتباط با برخورد با قشر های مردم در درون تشکيلات به اوج خود رسيد.
بارها هيئتهای حل اختلاف از طرف فرماندهی کل به شهر اعزام و قادر به رفع اختلافات نشدند و در انتها اکثريت نيروههای معترض را به جبهه های جنگ اعزام که جمع کثيری از آنان شهيد و يا مجروح و مابقی را به ديگر نقاط کشور تبعيد نمودند. و اينجانب را در اواسط خرداد 1360 به شيراز گردان رزمی اقبال انتقال و مجددا پس از چند روز به همراه شصت نيرو که از سراسر کشور به تهران فرا خوانده جهت آموزش و راه اندازی واحد طرح و عمليات ويژه جنگ در مجتمع ونک تحت آموزش سپهبد صياد شيرازی قرار گرفته و در پايان جز نفرات برتر برگزيده شدم. در بازگشت به فارس با حمايت کلی اعضای سپاه پاسداران به فرماندهی طرح و عمليات سپاه ناحيه 4ازمنطقه 9 منصوب شدم. با هجوم ارتش اسرائيل به بيروت در سال 1362 به لبنان اعزام با داشتن مسئوليتهای متعدد. ايمان دارم که رفتنم به لبنان هيچ گونه پايه واساس مذهبی و نژادی نداشته چون همان احساسی که در جوانی در ارتباط با مظلوميت يک ملت درونم نمايان بود در ارتباط با فاجعه ی بوسنی و يا در سن پنجاه سالگی مجددا متبلور شد آن هم در رابطه با حمله روسها ياران بی وفای حضرت آقا به گرجستان يقينا اگر در آن کشور بودم ياامکان ورود برايم مهيا بود در کنار وطن پرستان گرجی عليه روس متجاوز ميجنگيدم. هرچند به شيعه بودنم و به علی ع مظهر عدالت و حسين ع اسوه ی آزادگی افتخار ميکنم وقتی به عقب برميگردم و اردگاههای فلسطينيان را در سوريه ولبنان در ذهن خود مجسم در خواب نمی ديدم که روزی خشم و خشونت ولايت حاکم بر کشورم سبب گردد که خود وميليون ها هموطنم به مراتب بد تر از آنان آواره و پناه به غربت بريم و روز و شب را با آه واشک سپری و حسرت به دل بابت برگشت به خانه و کاشانه خود. . . . اما من و او کيستيم جنگ و ستيز او عليه من و ما بر چه اساسی است.
جرم من و ما چيست جز زيستن با عزت آزادی در خانه خود خواسته من و ما حداقل امنيت، آرامش و آسايش بوده و هست بنام يک فرزند همين آب و خاک که مستقيما عليه همين اسرائيل جنگيده از فتنه جويان حکومتی سوال دارم حال چه کسی متجاوز است چه کسی امنيت ملت منطقه و جهان را بازيچه افکار و عقايد ويرانگر خود قرار داده چه کسی و کسانی جان و مال و آبروی ملت خود را مورد تهاجم و چوب هراج به آن زده چه کسانی تمامی آمال و آرزوهای ملت خود را به باد فنا داده چه کسی امت خود را در فقر وفلاکت، فساد، فحشا، اعتياد، جرم و جنايت و غارت سوق داده چه کسی لقمه نان در گلوی فرزندان خود را بيرون کشيده و جهت برپايی آشوب و بلوا به بيگانگان هديه نموده علمای شيعه ی حکومتی يا حکومت يهود. به قول اين آقايان همان صهيونيست ها طی شصت سال که از برپايی کشورشان می گذرد و از ابتدا با وضعيت ويژه جنگی و با بودن احزاب و گروههايی با افکار و عقايد بسيار متضاد بدون توسل به برادر کشی و جفا در حق يکديگر بدون سرکوب زندان شکنجه، ترور و اعدام و برپا نمودن بازداشتگاه کهريزک، اوين و صدها سياه چال ديگر کشورشان را به سوی پيشرفت ترقی آزادی و دموکراسی حداقل برای ملت خود هدايت نموده اين نالايقان چه بلايی بر سر ملت ومملکت دين و آيين فرهنگ وتمدن ما آورده اند شب و روز بدون وقفه طبل فتنه و آشوب را به صدا و جهان را بصورت يک پارچه در مقابل اين ملت ستم ديده بسيج وتحريم، قحطی و جنگ بر فراز اين خاک سايه افکنده.
طی ماهها گرفتاری بارها نيروهای امنيتی اخطار نمودند که وکيل نه اينکه کمکی به نجاتتان نخواهد کرد بلکه ما را مصمم به اقدامات شديدتری عليه شما وا ميدارد بارها اطرافيان به وکلا مراجعه و تنها فردی که حاظر به دفاع گرديده توسط نيروی امنيتی تهديد که پروانه وکالتت را لغو خواهيم کرد.
همان روز ورود نوجوانی را در حين تجاوز دهانش را برای جلوگيری از سرو صدا بسته که منجر به خفگی وی می شود و شش حيوان زندانی ديگر به بدن بی جان وی تجاوز می نمايند و جهت باز سازی صحنه از اداره آگاهی آمده بودند.
آنجا گفتم فردی که تمامی عمرش در مبارزه و نفع ستم سپری و زير بمبارانهای عراق اسرائيل آمريکا و فرانسه زندگی و شاهد قطعه قطعه شدن صدها انسان در اين کارو زار بوده از خون نخواهد ترسيد. فورا اسلحه کمری را پشت سرم مسلح نمود. گفتم يک جو شرف داريد شليک کن و نجاتم دهيد. گفتم طی چهارصد ساعت باز جويی توسط ياران امنيتيتان کافی نبوده گفت نود و پنج درصد از گفته هايت فريب کاری بوده و عاری از حقيقت و پنج درصد باقی مانده اسناد و مدارک از درون منزلت به دست آمده اينجا زنده بيرون نخواهی رفت وی اتهام جديدی را مطرح مبنی برنوع ارتباط نيروی امنيتی اسرائيل (موساد) در دهه 60 در لبنان باخودت را بايد ريز به ريز توضيح دهی.
از زشت ترين توهين و اهانت به سيد محد خاتمی (مظهر شرم و حيا ) که وی مروج فساد و فحشا در دوران حاکميت خود بوده و تو همفکران منحرفت حامی او بوده ايد در برابر سوال حقوق زنان ابتدا بدترين فحاشی را نثار فائزه هاشمی تا پرونده سازی عليه آقای بهنام باقری دادستان نورآباد ممسنی...
ادامه دادم که آقای شاهرودی گفت آقای يزدی يک مخروبه را تحويل ما داد و حال خودش آن را به يک قبرستان متروکه که در آن شرف، آبرو و عزت يک ملت را دفن نموده. در پايان بازجويی ها گفتند تو فکر ميکنی که حاظر به گفتن حقايق نگرديده و همه اقداماتت را کتمان ولی بدان که قاضی علم به يقين دارد که تو عليه نظام اقدام نموده ای و به زندان عادل آباد انتقال دادند.
در پايان حکم نوشتم بازداشت، بازجويی، محاکمه و صدور حکم را سراسر ستم ميدانم و واگذار همه شما به خدا.
درد، رنج، تهديد و وحشت توسط يارن ولايت آغاز شد از ضرب و شتم متوالی رضا در دانشگاه توسط بسيج تا صدور حکم اخراج وی و تحويل بخشی از اسناد و مدارک به صورت حضوری به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر جناب آقای محمد علی دادخواه و. . . ورود غير قانونی در غياب خانوداه به منزل به صورت متوالی مزاحمتهای تلفنی شب و نيمه شب تا ممنوعيت خروج از شهر بهانه ی آمدن نماينده وزارت اطلاعات از راه دور به منزل جهت بحث و گفتگو و ورود وی به منزل پس از يک ماه و نتيجه آن بحث طولانی در خانه و رجوع به بسياری از بزرگان در فارس و توصيه آنان که يا دو دست را به علامت تسليم به هوا بلند کن يا جهت آرامش خانواده و اطرافيانت از کشور خارج شو و نهايت در اسفند 1386 ضمن خروج از مرز غربی کشور و گرفتار شدن در برف و کولاک و صدمه ديدن بسياری از اعضای بدنم ضمن ورود به ترکيه وماهها بستری شدن در بيمارستان و منزل که عواقب آن هنوز ادامه دارد در حاليکه همسر و دختر خردسالم پنج سال است که يا از پشت ميله ی زندانهای ولايت به ملاقاتم آمده و يا پشت گوشی تلفن در غربت و آرزوی ديدار آنان را دارم.
در حاليکه بيست ونه ماه از پناه بردن به UNHCR و 17 ماه از پذيرش رسمی پناهندگی از طرف آن سازمان می گذرد در حاليکه بارها چه به صورت حضوری و يا مکاتبه ای اعتراض خود را به آنان ابلاغ نموده با کمال تاسف هيچ اقدامی جهت انتقال به نقطه امن در خارج از اين کشور(ترکيه ) به عمل نياورده و دائما با جواب های غير منطقی و آزار دهنده رو به رو گرديده ايم آنان اظهار مينمايند که کشورهای اروپايی و آمريکايی حاضر به پذيرش پناهندگان سياسی که دولت ايران بر روی آنان حساسيت دارد نيستند در حاليکه آنچه بر من روشن است پرونده فوق را به هيچ کشوری جهت پذيرش ارجاع ننموده اند دليل آن چيست؟ از نهاد ها و سازمان های حقوق بشری علی الخصوص از هموطنان آزادی خواه خود در سراسر جهان جهت ياری تقاضای کمک مينماييم و خواستار نجات از اين دوزخ می باشيم
متن کامل نامه به شرح زیر است:
درد نامه سردار سپاه سابق، پناهجوی سياسی حاضر، امان الله مشايخی
نامه سرگشاده امان ا... مشايخی به نهادهای حقوق بشری
اجبارا به دفاع از آبرو وزندگی صدمه ديده خود توسط ولايت مداران سراسر وحشت و خشونت چند سطری از گذشته خود جهت روشن شدن حقايق مطرح می کنم. چون درون دخمه های وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران در دوران اسارتم تمامی گذشته ام را به چالش و اتهاماتی بی پايه و اساس که در ادامه مطرح خواهم کرد. آن هم پس از گذشت بيش از بيست سال از آن وقايع برای خفه نمودن و انحراف از اعتراضات واقعی که بيش از دو دهه بر روی آن پای فشرده ام. سال 1337 در شهرستان کازرون متولد شدم اواخر 1355 با افکار و انديشه آيت ا. . . خمينی آشنا شدم پس از قيام مردم قم، تهران، تبريز و. . . در تلاش که موج اعتراض را به ديگر شهرها کشانده لذا به همراه محدود جوانانی به شمار انگشتان دو دست اولين بار در مقابل مسجد جامع شهر کازرون و در برابر چشمان صدها تن از مردم فرياد مرگ بر شاه رو سرداديم. و در نهايت شهر کازرون با قيام يک پارچه مردم با غيرت آن جزء يازده شهری که رسما حکومت نظامی اعلام شد در حالی که ماهها قبل از اين حادثه به دليل فعاليتهای سياسی نيروههای ساواک با ورود به منزل پدرم جهت بازداشتم اقدام و اين تعقيب تا پيروزی انقلاب ادامه داشت. اواخر سال 1358 بنا به دعوت رسمی به سپاه پاسداران پيوستم. با آغاز جنگ به همراه ده ها تن از اعضای سپاه فارس جهت جلوگيری از سقوط آبادان که به محاصره کامل زمينی نيروهای عراقی در آمده بود از طريق دريا راهی آن ديار شدم. ارديبهشت 1360 با سمت فرماندهی گردان جهت آزاد سازی خرمشهر اعزام شدم. همانگونه که خود بهتر از هر فرد ديگری در جريان امور بوده تشکيلات سپاه همچون نهادهای ديگر از ابتدا به دو طيف تقسيم. اکثريت تشنگان آزادی عدالت و رحمت اقليت شيفتگان خشونت و گسترش دهندگان نفرت که مورد حمايت بسياری از ائمه ی جمعه قرار داشته اند در حاليکه از همان ابتدا بحث و جدال در ارتباط با برخورد با قشر های مردم در درون تشکيلات به اوج خود رسيد.
بارها هيئتهای حل اختلاف از طرف فرماندهی کل به شهر اعزام و قادر به رفع اختلافات نشدند و در انتها اکثريت نيروههای معترض را به جبهه های جنگ اعزام که جمع کثيری از آنان شهيد و يا مجروح و مابقی را به ديگر نقاط کشور تبعيد نمودند. و اينجانب را در اواسط خرداد 1360 به شيراز گردان رزمی اقبال انتقال و مجددا پس از چند روز به همراه شصت نيرو که از سراسر کشور به تهران فرا خوانده جهت آموزش و راه اندازی واحد طرح و عمليات ويژه جنگ در مجتمع ونک تحت آموزش سپهبد صياد شيرازی قرار گرفته و در پايان جز نفرات برتر برگزيده شدم. در بازگشت به فارس با حمايت کلی اعضای سپاه پاسداران به فرماندهی طرح و عمليات سپاه ناحيه 4ازمنطقه 9 منصوب شدم. با هجوم ارتش اسرائيل به بيروت در سال 1362 به لبنان اعزام با داشتن مسئوليتهای متعدد. ايمان دارم که رفتنم به لبنان هيچ گونه پايه واساس مذهبی و نژادی نداشته چون همان احساسی که در جوانی در ارتباط با مظلوميت يک ملت درونم نمايان بود در ارتباط با فاجعه ی بوسنی و يا در سن پنجاه سالگی مجددا متبلور شد آن هم در رابطه با حمله روسها ياران بی وفای حضرت آقا به گرجستان يقينا اگر در آن کشور بودم ياامکان ورود برايم مهيا بود در کنار وطن پرستان گرجی عليه روس متجاوز ميجنگيدم. هرچند به شيعه بودنم و به علی ع مظهر عدالت و حسين ع اسوه ی آزادگی افتخار ميکنم وقتی به عقب برميگردم و اردگاههای فلسطينيان را در سوريه ولبنان در ذهن خود مجسم در خواب نمی ديدم که روزی خشم و خشونت ولايت حاکم بر کشورم سبب گردد که خود وميليون ها هموطنم به مراتب بد تر از آنان آواره و پناه به غربت بريم و روز و شب را با آه واشک سپری و حسرت به دل بابت برگشت به خانه و کاشانه خود. . . . اما من و او کيستيم جنگ و ستيز او عليه من و ما بر چه اساسی است.
جرم من و ما چيست جز زيستن با عزت آزادی در خانه خود خواسته من و ما حداقل امنيت، آرامش و آسايش بوده و هست بنام يک فرزند همين آب و خاک که مستقيما عليه همين اسرائيل جنگيده از فتنه جويان حکومتی سوال دارم حال چه کسی متجاوز است چه کسی امنيت ملت منطقه و جهان را بازيچه افکار و عقايد ويرانگر خود قرار داده چه کسی و کسانی جان و مال و آبروی ملت خود را مورد تهاجم و چوب هراج به آن زده چه کسانی تمامی آمال و آرزوهای ملت خود را به باد فنا داده چه کسی امت خود را در فقر وفلاکت، فساد، فحشا، اعتياد، جرم و جنايت و غارت سوق داده چه کسی لقمه نان در گلوی فرزندان خود را بيرون کشيده و جهت برپايی آشوب و بلوا به بيگانگان هديه نموده علمای شيعه ی حکومتی يا حکومت يهود. به قول اين آقايان همان صهيونيست ها طی شصت سال که از برپايی کشورشان می گذرد و از ابتدا با وضعيت ويژه جنگی و با بودن احزاب و گروههايی با افکار و عقايد بسيار متضاد بدون توسل به برادر کشی و جفا در حق يکديگر بدون سرکوب زندان شکنجه، ترور و اعدام و برپا نمودن بازداشتگاه کهريزک، اوين و صدها سياه چال ديگر کشورشان را به سوی پيشرفت ترقی آزادی و دموکراسی حداقل برای ملت خود هدايت نموده اين نالايقان چه بلايی بر سر ملت ومملکت دين و آيين فرهنگ وتمدن ما آورده اند شب و روز بدون وقفه طبل فتنه و آشوب را به صدا و جهان را بصورت يک پارچه در مقابل اين ملت ستم ديده بسيج وتحريم، قحطی و جنگ بر فراز اين خاک سايه افکنده.
پس از روز ها و شب ها تعقيب و ورود غير قانونی به حريم خانه ام و نصب انواع و اقسام دستگاه شنود دوربين و ردياب در منزل و وسيله نقليه در سحرگاه 01-05- 1384ضمن ورود يک گروهان از نيروهای امنيتی غير بومی خود و فرزند ارشدم رضا دانشجوی مهندسی شيمی را بازداشت و از کامپيوتر گذرنامه صدها قطعه عکس شخصی و دهها برگ از دست نوشته ها در ارتباط با بيش از سه دهه جمع آوريدر حالی که کليه اسناد و مدارک که برده اند در اختيارم می باشد ضمن درخواست حکم با شرم جملاتی که در آن که ورود به منزل يا مخفيگاه قيد گرديده به همراه کليه وسايل جمع آوری شده به اداره طلاعات نوراباد ممسنی استان فارس انتقال و پس از بازجويی چند دقيقه ای توسط دادستان آن شهر آقای بهنام باقری و با قل و زنجير نمودن دست ها و پاهايمان بصورت جداگانه با دو وسيله به طرف شيراز حرکت نموده. در سرازيری دشت ارژن وسيله ای که رضا در آن بود از ما سبقت با ديدن وی آهی کشيدم مسئول اکيپ که در جلو نشسته سرش را به عقب برگرداند. و گفت کار شيطان بهتر از اين نمی شود گفتم کدام شيطان. گفت همان شيطانی که رهبرتان (حضرت آيت ا. . . منتظری) را در سنين هفتاد سالگی فريب داد. خشم وی زمان ورود به منزل و ديدن تصوير اسوه ی شرف صداقت و شجاعت که از سال 1368در منزل نگهداری با نگاه به آن عشق به انسانيت ايستادگی و اميد به آينده را برايم زنده نگه می داشت. پس از انتقال به بازداشتگاه وزارت در شيرازچهار روز بدون وقفه اتهاماتی را مبنی بر
1. ارتباط و همکاری با سازمانهای اطلاعاتی آمريکا در خارج از کشور در ارتباط با انفجارات بيروت در سال 1362
2. ارتباط و همکاری با سازمان مجاهدين خلق
3. تلاش به انحلال سپاه در دهه 60 ( ارتباط و خط دهی دفتر هماهنگی رئيس جمهوری جناب دکتر ابوالحسن بنی صدر )
4. تبليغ به مدت بيست سال عليه نظام
غروب روز چهارم که به شدت ناآرام و عصبانی بودند به کريدری انتقال با چشمان بسته روی صندلی در سکوت مطلق نشانده اولين شی رابه پشت گردنم وارد نمودند. طی يک ماه بازجويی خود و رضا را آزاد آنچه روشن بود که آنان هيچگونه مدرکی در ارتباط با اين اتهامات واهی نداشته و بارها اظهار نمودند که فرد يا افرادی از درون نيروهای امنيتی با شما در مخفی نمودن مدارک ارتباط برقرار نموده آنان تصميم به بازداشت مجدد داشته از زمان آزادی تا اسارت مجدد چهارچوب زندگی ام را تحت کنترل علنی در آورده اند و دائما تماس تلفنی و احضار پی در پی به ستاد خبری تا اينکه در 16 شهريور 1384 آخرين احضار در ستاد خبری طبق معمول به اتاقک شيشه ای ( شيراز چهار راه زند ستاد خبری) هدايت و پس از دو ساعت زير پرژکتور در خاتمه اظهار نمودند که معاون مدير کل می خواهد روبه رو با تو گفتگو کند به اتاقک ديگری انتقال و فردی فربه سياه چهره با مشکل تنفسی رو به رويم نشسته از دهان وی جز تهمت، اهانت و تهديد چيز ديگری مطرح نبود وی گفت اين آخرين اخطار است که به خود و همفکرانت داده می شود از اين در که بيرون رفتی هر کس سوالی کرد که چه شده بايد بگويی من فردی خيانتکار و وطن فروش بوده ولی سربازان امام زمان من را عفو دادن در غير اين صورت فيلمی از تو در حين تجاوز به دختری دوازده ساله در اختيار داريم آن را در دادگاهی بسته مطرح و حکم سنگسارت را خواهيم گرفت کاری خواهيم کرد که حتی همسر و فرزندانت رهايت کنند. تو تنها يک راه داری آن هم سکوت مطلق. مات و متحيرکه اين حيوان کيست و چه می گويد گفتم شرم آور است می شود بگوييد اين دختر کيست و چگونه فيلمش به دست شما رسيده گفت خودت فيلمبرداری نموده و سپس پخش کرده ای گفتم پس پروژه هايی چون سعيدی سيرجانی، دکتر مظفری ( جراح اهل تسنن شيراز) و غيره اين چنين بوده از روی مبل فورا بر خواست گفت ديگر هيچ بحثی با هم نداريم صدای نگهبان زد که بيا مشايخی را ببر. اين فرد را بعدا شناختم و توقعی غير از اين از او نمی رود. چرا ياران ولايت تا اين درجه افکارشان در مسائل جنسی غوطه ور است سابقه ای بس طولانی دارد.
افسوس که شرم وحيا هنوز اجازه طرح بسياری از وقايع را با نام و نشان به من نمی دهد اينان از بازماندگان کاروان سعيد امامی که از ابتدای انقلاب همانند خفاش در دخمه ها رشد يافته همانانيکه روی ميز بازجويی خود يک جلد قرآن و سمت ديگر بطری نوشابه و به دختران و پسران مظلوم و در اسارت خود خطاب که يا اعتراف کن و يا عريان شو و روی بطری بنشين اينان بازمانده ازهمان کاروانی که پس از فتح دفاتر تبليغی گروهها و سازمانهای سياسی در دهه شصت کارتونهای مملو از قرص ضد حاملگی کاندوم و شرت زنانه را درون آن ساختمانها ريخته وسپس زنان و مردان ساده لوح را بسيج و به تماشای آن مکانها می بردند و آنان فرياد بر آورده که اينجا فاحشه خانه بر پا بوده نه دفاتر تبليغی. پس از خروج از ستاد خبری در شيراز به منزل يکی از نزديکان رفته و گوشی تلفن را برداشته و به چند تن از فرزندان انقلاب تماس و جريان را مطرح و حتی کليه ی اين بحث و ماقبل از آن را حضورا در دفتر دادستانی به عرض آقای باقری رسانده و وی در پاسخ گفت من مفصلا با مسئول امنيتی شهر آقای (ج. ر) صحبت و بنا شد که بسازيم نه ويران کنيم و حتی افراد متدين ديگری را در جريان اين رفتار گذاشته که لازم شود معرفی خواهم نمود. بعد از اين اعتراض آقايان امنيتی چون رفتارشان در رابطه با اين اتهام شرم آور نتيجه معکوس داشت.
نه اينکه سکوت نکردم بلکه فريادم به آسمان بلند شد تلاش به آرام نمودنم نمودند که ساعت ها مکالمات تلفنی آنها به منزلم ظبط وموجود می باشد. زمانی که فاجعه ی سعيد امامی را خلق نمودند دوستان گفتند که شيخ لر سراسر شرف و غيرت مهدی کروبی پس از ديدن فيلم در حالی که اشکش سرازير بوده اظهار می دارد که اگر حاج خانوم ما را هم بردند هر اعترافی کرد حقيقت ندارد و کسی باور نکند. فردی از اين جمع گفت مشايخی روزی من و تو را هم اينان خواهند برد و در آنجااعتراف خواهيم نمود که بارها با مادر خود زنا کرده ايم گفتم مگر می شود گفت بله و ديدم که شد.
سال هاست که خداوند نه خود بلکه به پيامران و امامان علی الخصوص امام زمان اخطار نموده که از محدوده ی ايران عبور نکنند. به دليل وحشت از علمای حکومتی همچون احمد خاتمی، جنتی، علم الهدا. اعلام نموده که هرکدام به اسارت درآمديد قادر به نجاتتان از دست اينان نخواهم بود و به کهريزک و صدها دخمه ی بی نام و نشان انتقال و سرکارتان با سرجوخه احمدی مقدم و رادان و عاقبتتان بهتر از محسن و. . . نخواهد بود. به هرصورت ساعت ده شب مورخه 20-07-1384 فردی در آنسوی خط تلفن گفت فرزندتتان رضا را درب ورودی دانشگاه زاهدان با بدترين شکل ممکن عده ای با لباس شخصی درون يک پژو انداخته و بردند. آن شب پس از خروج از منزل تا صبح به هر نقطه ای تماس گرفته در روز بعد سربازجوی نام آشنا در شيراز پذيرفت که توسط نيروهای اعزامی از فارس بازداشت شده و در صورتی که خود را معرفی نمايی وی را آازاد خواهيم نمود. چهل وهشت ساعت پس از اين حادثه خود را به ستاد خبری معرفی در لحظه ورود گفتند بايد به دانشگاه تماس گرفته و بگويی فرزندت آزاد شده در حالی که چند تن از همکلاسان وی به اداره اطلاعات جهت پيگيری وضعيت وی رفته و همگی را بازداشت نموده بودند.
پس ازبحث و گفتگو مجددا به سلولهای انفرادی در بازداشتگاه مرکزی انتقال در حالی که به شدت نگران رضا بودم و در ايام ماه مبارک رمضان بود و نگهبان دريچه ی سلول را بازکرد و گفت ليوانت را بده برای چای گفتم ليوان کثيف است که بچه شيعه افطاری خود را همانند باران بهاری با فحاشی شروع که تو خودت کثيفی وطن فروش، نامرد، کافر و. . . قبل ازسحری سخنرانی آيت الله دستغيب (سرای ديگر) و دنباله ی آن سخنان فرد ديگری که نعره ميزد مخالفان حضرت آقا دشمنان امام زمان اند و بايد صدای آنان را از نطفه خفه کرد روح و جسم را به شدت به دليل پخش آن به وسيله بلندگو آزار ميداد در حاليکه سرفه ام گرفته فورا صدای سرفه رضا را از سلولهای همجوار شنيدم او را آورده بودند و کمی آرامش به من برگشت. فردای آن روز به دادگاه انقلاب انتقال و توسط چهار مامور امنيتی نزد قاضی ويژه بردند که در همين اثنا شيخ جابر بانشی رئيس دادگاه انقلاب همانند يک سردار جنگی که دشمنش را به اسارت در آورده وارد و با لبخندی معنی دار براندازم کرد و رفت. قاضی پرونده آقای کورش خشتی گفت حرف حسابت چيست از همه فجايع گفتم از بيکاری فقر فساد فحشا اعتياد و از غارت وزيران، وکيلان و مديران ولايت مدار که مملکت را به چپاول برده اند گفتم هرگزدر ايام اعتراضات خود هيچگونه اعتقادی به براندازی و يا سوق دادن جامعه به سوی ا نقلاب ديگری نداشته بلکه اين نوع تفکر را جفا به ملت و مملکت می دانم گفت رهبر معظم هم دائما در رابطه با مفاسد به مسئولين تذکر دادهقلم را برداشت و روی کاغذ نوشت 1. تليغ عليه نظام 2. تصميم به خروج از مملکت جهت ضربه زدن به چهره نورانی نظام و صدور قرار بازداشت موقت را ابلاغ.
گفتم من مدت کوتاهی است که از خارج برگشته و در ارتباط با تبليغ می گويی رهبری هم از وضع کنونی ناراضی است گفت آقا حق دارد بگويد ولی شما چکاره ايد در پايان گفت حرف ديگری داری گفتم نوع رفتار و مکان نگهداری غير انسانی است که همانند ببر نعره ای کشيد و چون يقه پيراهنش تا آخرين دکمه بسته بود رگهای گردنش آنچنان متورم که هرلحظه احتمال ترکيدن آن ميرفت گفت می دهم بلايی به سرت بياورند که روزی هزار بار مرگت را از خدا بطلبی آيا آزادی که در اين مملکت هست در فرانسه وجود دارد تو چگونه جرات می کنی در برابر نيروهای امنيتی از خودشان ايراد بگيری پس از انتقال به بازداشتگاه بازجويی با شدت تمام آغاز از هشت صبح تا يک بعد از ظهر و از دو بعداز ظهر تا پاسی از شب و به مدت دو ماه ادامه. طبق اظهار خودشان چهار صد ساعت در دو دور بازداشت. روزی طبق معمول جهت بردن به اتاق بازجويی از راهرو عبور که صدای رضا رو شنيدم که ناله کنان می گفت نه نبوده و ياران قديم با حالت تهاجمی به وی می گفتند بله بوده به شدت عصبانی و لحظه ای که روی صندلی بر کنج ديوار نشاندند به بازجو گفتم اين حکومت علی ع است ؟ شما جوان نوزده ساله را دائما به عنوان گروگان جهت تسليم نمودن من. از پشت ميز دانشگاه ربوده و چنين رفتاری با وی غير شرعی و غير قانونی است. بازجوگفت اگر حکومت حکومت علی ع بود بايد گردن همه ی شما را با ذولفقارش زد گفتم بدبختانه علی ع را به اسارت و شمشير وی را به سرقت و بر فراز سر امت به چرخش درآورده ايد. نمی خواهم فعلا وارد جزئيات شوم که چه بر ما گذشت در اين دوران اسارت در دخمه های اطلاعات.
روشنايی صبح از دريچه دستشويی مقابل به درون سلول تابيد نگهبان صدا زد چشمانت را ببند پس از باز شدن درب سلول و عبور از راهرو به درب اتاقی رسيديم چشم بند را باز، همان قاضی جوان که مانند ببر می غريد. پشت ميز نشسته جهت تمديد قرار بازداشت مجدد آمده بود. پس از نشستن روبه روی وی قلم و عينک خود را بر روی ميز گذاشت گفت می خواهم بيشتر تو را بشناسم. وی فرزند فرد شريفی در اطراف کازرون می باشد و يقينا اطرافيانش طی اين دوران گرفتاری خود و خانواده با وی بحث نموده که اين فرد نه ضد انقلاب و نه عامل بيگانه هست. از کوروش، نهضت مشروطيت تا انقلاب و تمامی آمال و آرزو های برباد رفته ی يک ملت و از رهبريت نظام که وی پيرمردی معتقد به خداو قرآن و روز قيامت. پس می توان به او ايمان و اعتماد داشت که توان اجرای آزادی و عدالت راجهت برقراری در اين آب و خاک در وی جستجو کرد و حال نتيجه آن ( البته آن زمان از سريال شاخص به کارگردانی حضرت آقا خبری نبود ) پس از خاتمه گفتگو ها و بازجويی و ابلاغ قرار بازداشت موقت از اتاق خارجم نمودند و حين عبور از راهرو پاهای رضا را ديده (چون پدر) که برای بازجويی می بردند. البته همان روز به نقل از يکی از نگهبانان شنيدم که وی سه روز پيش جهت اعتراض به رفتار آقايان دست به اعتصاب غذای خشک زده اواخر آذر ماه 1384 به زندان (ظالم آباد) عادل آباد انتقال يافته رضا در آنجا گفت که قاضی به شدت از اين وضعيت ناراضی بود و... در ميان هزار زندانی محبوس در بند يازده با جرائم متفاوت.
دوزخی که قابل تصور و باور نبود فوجی از انسانهای بخت برگشته همه قربانی سياستهای غلط حاکميت. گردابی متعفن همان روز ورود نوجوانی را در حين تجاوز دهانش را برای جلوگيری از سرو صدا بسته که منجر به خفگی وی می شود و شش حيوان زندانی ديگر به بدن بی جان وی تجاوز می نمايند و جهت باز سازی صحنه از اداره آگاهی آمده بودند (قرنطينه) 25_10_1384 از زندان به دادگاه انقلاب با قل و زنجير نمودن دستها و پاهايمان اعزام در حاليکه بسياری از اعضای خانواده در صحن دادگاه حضور داشتند اشکشان جاری چون نتيجه سه دهه خدمت را ميديدم خانواده وارد سالن دادگاه شدند که شيخ جابر بانشی دستور خروج آنان را داد که با اعتراض همگی مواجه که مگر نمی گوئيد او خيانتکار است ما هم می خواهيم از خيانت وی مطلع شويم قرائت دادخواست دادستانی و محاکمه رسمی آغاز شيخ گفت وکيلی داريد گفتم نه گفت شما به اتهام افدام عليه امنيت داخله و خارجه محاکمه می شويد گفتم طی ماهها گرفتاری بارها نيروهای امنيتی اخطار نمودند که وکيل نه اينکه کمکی به نجاتتان نخواهد کرد بلکه ما را مصمم به اقدامات شديدتری عليه شما وا ميدارد بارها اطرافيان به وکلا مراجعه و تنها فردی که حاظر به دفاع گرديده توسط نيروی امنيتی تهديد که پروانه وکالتت را لغو خواهيم کرد با نام و نشان آن نيرو را معرفی اين فرد ماهها به عنوان يک بسيجی در لبنان زير امر خود بوده و همين شخص مدت مديدی خانه ام را تحت کنترل گرفته بود ولی چه فايده گفتن آن.
ضمن طرح اتهامات از طرف شيخ کليه مباحث طرح شده در وزارت اطلاعات را رد نموده گفتم صدها ساعت بازجويی و ساعتها ظبط اعترافات خارج از حقيقت است و همه ساخته و پرداخته ی آقايان جهت انحراف از اعتراضات اين جانب در رابطه با اوضاع جاری کشور بوده و مبنا بود که آنان دست از آزار و اذيت رضا و خانواده ام برداشته ولی به وعده خود وفا ننمودند. پس از خاتمه جلسه به زندان انتقال دادند با پيگيری اطرافيان به بند ديگری بنام سبز که آن هم دکانی برای دزدی و غارت مسئولين زندان از کمکهای مردمی و ديگر نهادهای دولتی برقرار نموده انتقال پس از چند روز مجددا توسط دو فرد لباس شخصی به بيرون از زندان و به درون پرايدی انتقال دادند و ضمن بستن دست ها و پاهايم با زنجير درب داشبورد را باز چشم بند بزرگی را که از لباس فرم سپاه تهيه و بر چشمم زدند سرم را ميان دو صندلی جلو خم و بازوانشان را بر سر و گردنم فرود آورده که مبادا مسير دخمه ی آنان را متوجه شوم همان لباسی که بر تن خود و هزاران جوان وطن پرست در دفاع از اين آب و خاک با خونشان آن را تطهير نموده و حال. . . لحظه ورود به دخمه ی خصوصی ولايت فورا پس از معاينه توسط پزشک سپاه که ميزان تحمل فشار به دستشان بيايد به اتاقکی چهار متری انتفال و بازجويی را از رحم مادر تا حال آغاز.
غروب به هواخوری که چندين ليتر خون در آن مکان قفس مانند ريخته بودند بردند و مجدد به اتاق بازجويی برگرداند در آنجا گفتم فردی که تمامی عمرش در مبارزه و نفع ستم سپری و زير بمبارانهای عراق اسرائيل آمريکا و فرانسه زندگی و شاهد قطعه قطعه شدن صدها انسان در اين کارو زار بوده از خون نخواهد ترسيد. فورا اسلحه کمری را پشت سرم مسلح نمود. گفتم يک جو شرف داريد شليک کن و نجاتم دهيد. گفتم طی چهارصد ساعت باز جويی توسط ياران امنيتيتان کافی نبوده گفت نود و پنج درصد از گفته هايت فريب کاری بوده و عاری از حقيقت و پنج درصد باقی مانده اسناد و مدارک از درون منزلت به دست آمده اينجا زنده بيرون نخواهی رفت وی اتهام جديدی را مطرح مبنی برنوع ارتباط نيروی امنيتی اسرائيل (موساد) در دهه 60 در لبنان باخودت را بايد ريز به ريز توضيح دهی. آنانی که طی سالهای گذشته بارها تهديد به محاکمه ام مينمودند حال مانند گرگهای گرسنه وارد دخمه حفاظت اطلاعات سپاه گرديده اينان بازماندگان همان قافله ی جنايت پيشگانی است که طبق فرمان رهبری بنا بود آن اقليت که دست به سلاح و مقابله با انقلاب برده مجازات نه اينکه فوج فوج جوانان دختر و پسر را بر پايه سليقه ی شخصی و انتقام جويی فردی شبانه يا به گودالهای مرگ هدايت و يا به دخمه ها انتقال و با گرفتن جوانی و سلامتی آنان با انواع و اقسام بيماريهای روحی و روانی به جامعه سرازير نمودند حال به سراغ آنانی آمده اند که از لحظه نخست فرياد اعتراضشان عليه خشونت آفرينی آنان به آسمان بلند بوده.
سوالاتی که از اتاق همجوار توسط همسنگران سابق طرح و توسط بازجوی جوان و خام از پشت سرم به جلو سرازير از انرژی هسته ای، حقوق زنان، دوم خرداد 1376 و. . . از زشت ترين توهين و اهانت به سيد محد خاتمی (مظهر شرم و حيا ) که وی مروج فساد و فحشا در دوران حاکميت خود بوده و تو همفکران منحرفت حامی او بوده ايد در برابر سوال حقوق زنان ابتدا بدترين فحاشی را نثار فائزه هاشمی تا پرونده سازی عليه آقای بهنام باقری دادستان نورآباد ممسنی واظهار دو کلمه توسط وی ساختن نه ويرانی چون در اتاق کارش دستگاه شنود کار گذاشته بودند و عليه قاضی ويژه پرونده آقای کورش خشتی که در قلب وزارت اطلاعات از اين وضع معترض بوده تا نيروی امنيتی که آنان احساس مينمودند مرا در جريان بازداشت قرار داده و در حق انسانی که حتی در ميان پاکترين شهدای جنگ چون اصغرشاطرپور نعمت الله ابولحسنی مهدی جوانمرد و. . . او پاکترين شهيد زنده است حاج محمد باقر باقری نژاد. گناه وی سه دهه چتر محبت و انسانيت خود را بر سر صدها تن از فرزندان انقلاب که در آتش خشم همين دنيا پرستان سوخته برافراشته. نيمه های شب بازجويی ادامه ديگر قادر به کلامی گفتن و نوشتن نبودم اعتراض نمودم که خوابم گرفته و قادر به هيچ جوابی نيستم فرياد زد سيد بيا اين نامرد را به سلول ببر کمی استراحت و مجددا برگردان پس از ورود به دخمه دو دستم را به سوی سقف بلند و رحمت خدا را بر نيروهای امنيتی حواله در برابر ستم اينان در حاليکه همان لحظه انتقال به دخمه سپاه پاسدارن بازجوی وزارت اطلاعات به اطرافيان اظهار نموده بود که ما مخالف تحويل مشايخی به سپاه پاسداران بوده ايم بارها نفرين به سردارانی چون جعفر اسدی، يدالهی، انتشاری و... فرستادم شماهايی که همه عمر و جوانی و سلامتی خود را در دفاع از اين آب و خاک نثار نموديد چگونه اجازه رشد چنين غده های چرکينی را در قلب اين نهاد داده ايد و اعتراض به خدا و علی ع را آغاز کردم نيمه های شب دريچه سلول باز چشم بند را به درون فرستادند و مجدد بردند و... تمامی رفتار، گفتار و کردار آنان بر خلاف رويه موجود در بازشتگاه وزارت اطلاعات بود. فردای آن روز به اتاقی بردند با دو رديف تخت در سه طبقه و با پوشاندن پارچه های سفيد بر صندلی نشانده دوربين عظيم الجثه ای را در مقابلم قرار دادند مسئول آن گفت ياران سابقت بسيار نگرانند و ميخواهند از همه جزئيات از زبان خودت مطلع گردند و اخلاقا تعهد ميکنيم که درهيچ رسانه ای پخش نگردد گفتم ساعتها در دخمه اطلاعات اين عمل را انجام که کلامی از آنها حقيقت نداشته و ندارد.
ادامه دادم که آقای شاهرودی گفت آقای يزدی يک مخروبه را تحويل ما داد و حال خودش آن را به يک قبرستان متروکه که در آن شرف، آبرو و عزت يک ملت را دفن نموده. در پايان بازجويی ها گفتند تو فکر ميکنی که حاظر به گفتن حقايق نگرديده و همه اقداماتت را کتمان ولی بدان که قاضی علم به يقين دارد که تو عليه نظام اقدام نموده ای و به زندان عادل آباد انتقال دادند. پس از چند روز مجددا با قل و زنجير نمودن خود و رضا را به دادگاه انقلاب اعزام. لحظه شروع محاکمه اعتراض نمودم که چرا پس از ماهها بازجويی و اولين جلسه رسمی محاکمه مرا به سپاه تحويل داده ايد. شيخ جابر گفت همکاران سابق مشتاق ديدارت بوده من هم دستور انتقال را داده ام. با حضور نماينده دادستان آقای حسينی محاکمه را شروع اولين سوال شيخ جابر فرمود طبق اظهارنيروهای اطلاعاتی، شما در زمان خروج از کشور دفترچه ای (خاطرات)حاوی مسائل امنيتی به همراه داشته و آن را تحويل سازمان سيا و يا منافقين (مجاهدين) داده ايد. گفتم بارها در غياب خود و اعضای خانواده ام شب و نيمه شب نيروهای امنيتی شما بصورت غير قانونی وارد منزل گرديده و کليه اسباب و وسايل منزل را بهم ريخته بدون اينکه سر سوزنی به سرقت رفته باشد. هميشه مات و متحير بودم که چه می خواهند.
پس از بازداشت چه در وزارت اطلاعات و چه در حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران اولين خواسته آنان چنين دفترچه ای بوده. در آنجا برايم روشن شد که ورود آنان به منزلم بر چه اساسی بوده و مرا به نقطه ای رساندند که احساس می کردم که اينچنين چيزی وجود داشته و حاظر به گفتن نوع، رنگ و تعداد برگهای نوشته و سفيد آن و درج خاطرات سه دهه گذشته را مطرح در حاليکه هرگز هيچ وجود خارجی نداشته و تنها دهها برگ آچار، دست نوشته هايم با متن حکومت رو به زوال روحانيت در ايران که بخشی از آن حين ورود به منزل جمع آوری و حال در خدمت خودتان می باشد آقايان دائما ادعا می نمايند که در کادر رهبری تمام گروهها و سازمانهای ضد انقلاب و حتی سيا و موساد عوامل نفوذی دارند آنان پس از بازداشت اظهار نمودند که ما در چند ساعت گذشته تمامی حسابهای مالی خود و خانواده ات رابررسی و در ارتباط با هديه هفتاد و پنج ميليون دلاری آمريکا به مخالفان چيزی دريافت ننموده ای و فقط به دنبال اين مسئله ايم که چرا تا اين درجه عليه انقلاب فعاليت نموده ای آيا بودن يا نبودن چنين دفترچه ای را به راحتی از طريق اعضای خانواده، اقوام، دوستان و غيره نمی توانستند اثبات کنند. چرا چنين سوژه هايی را خلق می نمودند شما خود قضاوت کنيد. نامبردگان تمام ايميل های شخصی را رديابی اگر در هر ايميل دو پيام رفت و برگشت داشته با در اختيار گرفتن پسورد آن حتی زمانيکه در بازداشت بوده ايم و حال کوهی از برگهای آچار عجيب و غريب را در مقابلم قرار داده که بايد بپذيری که کار خودت می باشد فرياد به آسمان که روحم از اين مسائل خبر ندارد ميگويند پس قبول کن متعلق به فرزندت است و متقابلا با رضا هم چنين رفتاری را انجام داده.
دو مسئله ديگر را در آن محاکمه چندين ساعته مطرح می نمايم. شيخ جابر گفت شما وقايع دهه شصت در ارتباط با سرکوب ها، افرادی را به عنوان مسبب کشتارها به مجاهدين معرفی و ما در انتظار چاپ اين اسناد در روزنامه مجاهد و ديگر سايتهای خبری ضد انقلاب هستيم. . پنج سال از آن تاريخ ميگذرد و کلمه ای در اين ارتباط درهيچ رسانه ای به هر شکل ان تا کنون درج نگرديده شيخ در ادامه گفت حضور نيروهای ما را در لبنان افشا و اسنادی را در اين ارتباط به سازمانهای جاسوسی آمريکا و اسرائيل تسليم نموده ای. گفتم شش ميليارد جمعيت بر روی کره ی زمين که جای خود دارد حتی خفته گان درون زمين هم از حضور شما در منطقه اطلاع دارند در ثانی چهل و هشت ساعت پس از انفجارات بيروت در حالی که هنوز اجساد سربازان آمريکايی فرانسوی و اسرائيلی از زير آوار بيرون نياورده مناطق نظامی ما توسط کشورهای فوق در لبنان هدف بمباران هوايی و دهها نفر کشته وزخمی بر جای گذاشتدر حاليکه تشيع آن وقايع از بقاع، دمشق تا فرودگاه مهر آباد که توسط رئيس جمهوری وقت ( مقام رهبری ) از سيمای جمهوری اسلامی مستقيما پخش شما برای خفه نمودن من به هر حربه ای متوسل اين شرم آور است در خاتمه جناب حسينی نماينده دادستان که در طول جلسه فقط چشم بود و گوش، زبان گشود و رو به شيخ گفت جهت احترام به انقلاب، سپاه وخدمات گذشته ايشان نظر من اين است که اين پرونده در همين مکان بسته و مختومه شود که با مخالفت شيخ روبرو گرديد مجدد به زندان انتقال و در تاريخ 07-01-1385 جهت ابلاغ حکم به دادگاه اعزام در سه صفحه تنظيم (جز به جز انشائ وزارت اطلاعات ) خود به پنج سال که يک سال و نيم آن قطعی مابقی به دليل خدمت به انقلاب و جبهه هات جنگ تعليق و رضا به سه سال که بيست و هشت ماه به دليل جوانی تعليق.
گفتم اعتراض دارم رئيس دفتر گفت چون محکوميت رضا رو به اتمام است در صورت اعتراض تا دادگاه تجديد نظر يقينا او بايد در زندان بلاتکيف بماند و در پايان حکم نوشتم بازداشت، بازجويی، محاکمه و صدور حکم را سراسر ستم ميدانم و واگذار همه شما به خدا. پس از سپری نمودن دوران محکوميت حتی بدون يک روز مرخصی و مخالفت اطلاعات با عفو حتی مشروط به دليل عدم همکاری با آنان پايان. اما درد، رنج، تهديد و وحشت توسط يارن ولايت آغاز شد از ضرب و شتم متوالی رضا در دانشگاه توسط بسيج تا صدور حکم اخراج وی و تحويل بخشی از اسناد و مدارک به صورت حضوری به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر جناب آقای محمد علی دادخواه و. . . ورود غير قانونی در غياب خانوداه به منزل به صورت متوالی مزاحمتهای تلفنی شب و نيمه شب تا ممنوعيت خروج از شهر بهانه ی آمدن نماينده وزارت اطلاعات از راه دور به منزل جهت بحث و گفتگو و ورود وی به منزل پس از يک ماه و نتيجه آن بحث طولانی در خانه و رجوع به بسياری از بزرگان در فارس و توصيه آنان که يا دو دست را به علامت تسليم به هوا بلند کن يا جهت آرامش خانواده و اطرافيانت از کشور خارج شو و نهايت در اسفند 1386 ضمن خروج از مرز غربی کشور و گرفتار شدن در برف و کولاک و صدمه ديدن بسياری از اعضای بدنم ضمن ورود به ترکيه وماهها بستری شدن در بيمارستان و منزل که عواقب آن هنوز ادامه دارد در حاليکه همسر و دختر خردسالم پنج سال است که يا از پشت ميله ی زندانهای ولايت به ملاقاتم آمده و يا پشت گوشی تلفن در غربت و آرزوی ديدار آنان را دارم.
در حاليکه بيست ونه ماه از پناه بردن به UNHCR و 17 ماه از پذيرش رسمی پناهندگی از طرف آن سازمان می گذرد در حاليکه بارها چه به صورت حضوری و يا مکاتبه ای اعتراض خود را به آنان ابلاغ نموده با کمال تاسف هيچ اقدامی جهت انتقال به نقطه امن در خارج از اين کشور(ترکيه ) به عمل نياورده و دائما با جواب های غير منطقی و آزار دهنده رو به رو گرديده ايم آنان اظهار مينمايند که کشورهای اروپايی و آمريکايی حاضر به پذيرش پناهندگان سياسی که دولت ايران بر روی آنان حساسيت دارد نيستند در حاليکه آنچه بر من روشن است پرونده فوق را به هيچ کشوری جهت پذيرش ارجاع ننموده اند دليل آن چيست؟ از نهاد ها و سازمان های حقوق بشری علی الخصوص از هموطنان آزادی خواه خود در سراسر جهان جهت ياری تقاضای کمک مينماييم و خواستار نجات از اين دوزخ می باشيم
با تقديم احترام
امان ا. . . مشايخی
12 مرداد 1389
1. ارتباط و همکاری با سازمانهای اطلاعاتی آمريکا در خارج از کشور در ارتباط با انفجارات بيروت در سال 1362
2. ارتباط و همکاری با سازمان مجاهدين خلق
3. تلاش به انحلال سپاه در دهه 60 ( ارتباط و خط دهی دفتر هماهنگی رئيس جمهوری جناب دکتر ابوالحسن بنی صدر )
4. تبليغ به مدت بيست سال عليه نظام
غروب روز چهارم که به شدت ناآرام و عصبانی بودند به کريدری انتقال با چشمان بسته روی صندلی در سکوت مطلق نشانده اولين شی رابه پشت گردنم وارد نمودند. طی يک ماه بازجويی خود و رضا را آزاد آنچه روشن بود که آنان هيچگونه مدرکی در ارتباط با اين اتهامات واهی نداشته و بارها اظهار نمودند که فرد يا افرادی از درون نيروهای امنيتی با شما در مخفی نمودن مدارک ارتباط برقرار نموده آنان تصميم به بازداشت مجدد داشته از زمان آزادی تا اسارت مجدد چهارچوب زندگی ام را تحت کنترل علنی در آورده اند و دائما تماس تلفنی و احضار پی در پی به ستاد خبری تا اينکه در 16 شهريور 1384 آخرين احضار در ستاد خبری طبق معمول به اتاقک شيشه ای ( شيراز چهار راه زند ستاد خبری) هدايت و پس از دو ساعت زير پرژکتور در خاتمه اظهار نمودند که معاون مدير کل می خواهد روبه رو با تو گفتگو کند به اتاقک ديگری انتقال و فردی فربه سياه چهره با مشکل تنفسی رو به رويم نشسته از دهان وی جز تهمت، اهانت و تهديد چيز ديگری مطرح نبود وی گفت اين آخرين اخطار است که به خود و همفکرانت داده می شود از اين در که بيرون رفتی هر کس سوالی کرد که چه شده بايد بگويی من فردی خيانتکار و وطن فروش بوده ولی سربازان امام زمان من را عفو دادن در غير اين صورت فيلمی از تو در حين تجاوز به دختری دوازده ساله در اختيار داريم آن را در دادگاهی بسته مطرح و حکم سنگسارت را خواهيم گرفت کاری خواهيم کرد که حتی همسر و فرزندانت رهايت کنند. تو تنها يک راه داری آن هم سکوت مطلق. مات و متحيرکه اين حيوان کيست و چه می گويد گفتم شرم آور است می شود بگوييد اين دختر کيست و چگونه فيلمش به دست شما رسيده گفت خودت فيلمبرداری نموده و سپس پخش کرده ای گفتم پس پروژه هايی چون سعيدی سيرجانی، دکتر مظفری ( جراح اهل تسنن شيراز) و غيره اين چنين بوده از روی مبل فورا بر خواست گفت ديگر هيچ بحثی با هم نداريم صدای نگهبان زد که بيا مشايخی را ببر. اين فرد را بعدا شناختم و توقعی غير از اين از او نمی رود. چرا ياران ولايت تا اين درجه افکارشان در مسائل جنسی غوطه ور است سابقه ای بس طولانی دارد.
افسوس که شرم وحيا هنوز اجازه طرح بسياری از وقايع را با نام و نشان به من نمی دهد اينان از بازماندگان کاروان سعيد امامی که از ابتدای انقلاب همانند خفاش در دخمه ها رشد يافته همانانيکه روی ميز بازجويی خود يک جلد قرآن و سمت ديگر بطری نوشابه و به دختران و پسران مظلوم و در اسارت خود خطاب که يا اعتراف کن و يا عريان شو و روی بطری بنشين اينان بازمانده ازهمان کاروانی که پس از فتح دفاتر تبليغی گروهها و سازمانهای سياسی در دهه شصت کارتونهای مملو از قرص ضد حاملگی کاندوم و شرت زنانه را درون آن ساختمانها ريخته وسپس زنان و مردان ساده لوح را بسيج و به تماشای آن مکانها می بردند و آنان فرياد بر آورده که اينجا فاحشه خانه بر پا بوده نه دفاتر تبليغی. پس از خروج از ستاد خبری در شيراز به منزل يکی از نزديکان رفته و گوشی تلفن را برداشته و به چند تن از فرزندان انقلاب تماس و جريان را مطرح و حتی کليه ی اين بحث و ماقبل از آن را حضورا در دفتر دادستانی به عرض آقای باقری رسانده و وی در پاسخ گفت من مفصلا با مسئول امنيتی شهر آقای (ج. ر) صحبت و بنا شد که بسازيم نه ويران کنيم و حتی افراد متدين ديگری را در جريان اين رفتار گذاشته که لازم شود معرفی خواهم نمود. بعد از اين اعتراض آقايان امنيتی چون رفتارشان در رابطه با اين اتهام شرم آور نتيجه معکوس داشت.
نه اينکه سکوت نکردم بلکه فريادم به آسمان بلند شد تلاش به آرام نمودنم نمودند که ساعت ها مکالمات تلفنی آنها به منزلم ظبط وموجود می باشد. زمانی که فاجعه ی سعيد امامی را خلق نمودند دوستان گفتند که شيخ لر سراسر شرف و غيرت مهدی کروبی پس از ديدن فيلم در حالی که اشکش سرازير بوده اظهار می دارد که اگر حاج خانوم ما را هم بردند هر اعترافی کرد حقيقت ندارد و کسی باور نکند. فردی از اين جمع گفت مشايخی روزی من و تو را هم اينان خواهند برد و در آنجااعتراف خواهيم نمود که بارها با مادر خود زنا کرده ايم گفتم مگر می شود گفت بله و ديدم که شد.
سال هاست که خداوند نه خود بلکه به پيامران و امامان علی الخصوص امام زمان اخطار نموده که از محدوده ی ايران عبور نکنند. به دليل وحشت از علمای حکومتی همچون احمد خاتمی، جنتی، علم الهدا. اعلام نموده که هرکدام به اسارت درآمديد قادر به نجاتتان از دست اينان نخواهم بود و به کهريزک و صدها دخمه ی بی نام و نشان انتقال و سرکارتان با سرجوخه احمدی مقدم و رادان و عاقبتتان بهتر از محسن و. . . نخواهد بود. به هرصورت ساعت ده شب مورخه 20-07-1384 فردی در آنسوی خط تلفن گفت فرزندتتان رضا را درب ورودی دانشگاه زاهدان با بدترين شکل ممکن عده ای با لباس شخصی درون يک پژو انداخته و بردند. آن شب پس از خروج از منزل تا صبح به هر نقطه ای تماس گرفته در روز بعد سربازجوی نام آشنا در شيراز پذيرفت که توسط نيروهای اعزامی از فارس بازداشت شده و در صورتی که خود را معرفی نمايی وی را آازاد خواهيم نمود. چهل وهشت ساعت پس از اين حادثه خود را به ستاد خبری معرفی در لحظه ورود گفتند بايد به دانشگاه تماس گرفته و بگويی فرزندت آزاد شده در حالی که چند تن از همکلاسان وی به اداره اطلاعات جهت پيگيری وضعيت وی رفته و همگی را بازداشت نموده بودند.
پس ازبحث و گفتگو مجددا به سلولهای انفرادی در بازداشتگاه مرکزی انتقال در حالی که به شدت نگران رضا بودم و در ايام ماه مبارک رمضان بود و نگهبان دريچه ی سلول را بازکرد و گفت ليوانت را بده برای چای گفتم ليوان کثيف است که بچه شيعه افطاری خود را همانند باران بهاری با فحاشی شروع که تو خودت کثيفی وطن فروش، نامرد، کافر و. . . قبل ازسحری سخنرانی آيت الله دستغيب (سرای ديگر) و دنباله ی آن سخنان فرد ديگری که نعره ميزد مخالفان حضرت آقا دشمنان امام زمان اند و بايد صدای آنان را از نطفه خفه کرد روح و جسم را به شدت به دليل پخش آن به وسيله بلندگو آزار ميداد در حاليکه سرفه ام گرفته فورا صدای سرفه رضا را از سلولهای همجوار شنيدم او را آورده بودند و کمی آرامش به من برگشت. فردای آن روز به دادگاه انقلاب انتقال و توسط چهار مامور امنيتی نزد قاضی ويژه بردند که در همين اثنا شيخ جابر بانشی رئيس دادگاه انقلاب همانند يک سردار جنگی که دشمنش را به اسارت در آورده وارد و با لبخندی معنی دار براندازم کرد و رفت. قاضی پرونده آقای کورش خشتی گفت حرف حسابت چيست از همه فجايع گفتم از بيکاری فقر فساد فحشا اعتياد و از غارت وزيران، وکيلان و مديران ولايت مدار که مملکت را به چپاول برده اند گفتم هرگزدر ايام اعتراضات خود هيچگونه اعتقادی به براندازی و يا سوق دادن جامعه به سوی ا نقلاب ديگری نداشته بلکه اين نوع تفکر را جفا به ملت و مملکت می دانم گفت رهبر معظم هم دائما در رابطه با مفاسد به مسئولين تذکر دادهقلم را برداشت و روی کاغذ نوشت 1. تليغ عليه نظام 2. تصميم به خروج از مملکت جهت ضربه زدن به چهره نورانی نظام و صدور قرار بازداشت موقت را ابلاغ.
گفتم من مدت کوتاهی است که از خارج برگشته و در ارتباط با تبليغ می گويی رهبری هم از وضع کنونی ناراضی است گفت آقا حق دارد بگويد ولی شما چکاره ايد در پايان گفت حرف ديگری داری گفتم نوع رفتار و مکان نگهداری غير انسانی است که همانند ببر نعره ای کشيد و چون يقه پيراهنش تا آخرين دکمه بسته بود رگهای گردنش آنچنان متورم که هرلحظه احتمال ترکيدن آن ميرفت گفت می دهم بلايی به سرت بياورند که روزی هزار بار مرگت را از خدا بطلبی آيا آزادی که در اين مملکت هست در فرانسه وجود دارد تو چگونه جرات می کنی در برابر نيروهای امنيتی از خودشان ايراد بگيری پس از انتقال به بازداشتگاه بازجويی با شدت تمام آغاز از هشت صبح تا يک بعد از ظهر و از دو بعداز ظهر تا پاسی از شب و به مدت دو ماه ادامه. طبق اظهار خودشان چهار صد ساعت در دو دور بازداشت. روزی طبق معمول جهت بردن به اتاق بازجويی از راهرو عبور که صدای رضا رو شنيدم که ناله کنان می گفت نه نبوده و ياران قديم با حالت تهاجمی به وی می گفتند بله بوده به شدت عصبانی و لحظه ای که روی صندلی بر کنج ديوار نشاندند به بازجو گفتم اين حکومت علی ع است ؟ شما جوان نوزده ساله را دائما به عنوان گروگان جهت تسليم نمودن من. از پشت ميز دانشگاه ربوده و چنين رفتاری با وی غير شرعی و غير قانونی است. بازجوگفت اگر حکومت حکومت علی ع بود بايد گردن همه ی شما را با ذولفقارش زد گفتم بدبختانه علی ع را به اسارت و شمشير وی را به سرقت و بر فراز سر امت به چرخش درآورده ايد. نمی خواهم فعلا وارد جزئيات شوم که چه بر ما گذشت در اين دوران اسارت در دخمه های اطلاعات.
روشنايی صبح از دريچه دستشويی مقابل به درون سلول تابيد نگهبان صدا زد چشمانت را ببند پس از باز شدن درب سلول و عبور از راهرو به درب اتاقی رسيديم چشم بند را باز، همان قاضی جوان که مانند ببر می غريد. پشت ميز نشسته جهت تمديد قرار بازداشت مجدد آمده بود. پس از نشستن روبه روی وی قلم و عينک خود را بر روی ميز گذاشت گفت می خواهم بيشتر تو را بشناسم. وی فرزند فرد شريفی در اطراف کازرون می باشد و يقينا اطرافيانش طی اين دوران گرفتاری خود و خانواده با وی بحث نموده که اين فرد نه ضد انقلاب و نه عامل بيگانه هست. از کوروش، نهضت مشروطيت تا انقلاب و تمامی آمال و آرزو های برباد رفته ی يک ملت و از رهبريت نظام که وی پيرمردی معتقد به خداو قرآن و روز قيامت. پس می توان به او ايمان و اعتماد داشت که توان اجرای آزادی و عدالت راجهت برقراری در اين آب و خاک در وی جستجو کرد و حال نتيجه آن ( البته آن زمان از سريال شاخص به کارگردانی حضرت آقا خبری نبود ) پس از خاتمه گفتگو ها و بازجويی و ابلاغ قرار بازداشت موقت از اتاق خارجم نمودند و حين عبور از راهرو پاهای رضا را ديده (چون پدر) که برای بازجويی می بردند. البته همان روز به نقل از يکی از نگهبانان شنيدم که وی سه روز پيش جهت اعتراض به رفتار آقايان دست به اعتصاب غذای خشک زده اواخر آذر ماه 1384 به زندان (ظالم آباد) عادل آباد انتقال يافته رضا در آنجا گفت که قاضی به شدت از اين وضعيت ناراضی بود و... در ميان هزار زندانی محبوس در بند يازده با جرائم متفاوت.
دوزخی که قابل تصور و باور نبود فوجی از انسانهای بخت برگشته همه قربانی سياستهای غلط حاکميت. گردابی متعفن همان روز ورود نوجوانی را در حين تجاوز دهانش را برای جلوگيری از سرو صدا بسته که منجر به خفگی وی می شود و شش حيوان زندانی ديگر به بدن بی جان وی تجاوز می نمايند و جهت باز سازی صحنه از اداره آگاهی آمده بودند (قرنطينه) 25_10_1384 از زندان به دادگاه انقلاب با قل و زنجير نمودن دستها و پاهايمان اعزام در حاليکه بسياری از اعضای خانواده در صحن دادگاه حضور داشتند اشکشان جاری چون نتيجه سه دهه خدمت را ميديدم خانواده وارد سالن دادگاه شدند که شيخ جابر بانشی دستور خروج آنان را داد که با اعتراض همگی مواجه که مگر نمی گوئيد او خيانتکار است ما هم می خواهيم از خيانت وی مطلع شويم قرائت دادخواست دادستانی و محاکمه رسمی آغاز شيخ گفت وکيلی داريد گفتم نه گفت شما به اتهام افدام عليه امنيت داخله و خارجه محاکمه می شويد گفتم طی ماهها گرفتاری بارها نيروهای امنيتی اخطار نمودند که وکيل نه اينکه کمکی به نجاتتان نخواهد کرد بلکه ما را مصمم به اقدامات شديدتری عليه شما وا ميدارد بارها اطرافيان به وکلا مراجعه و تنها فردی که حاظر به دفاع گرديده توسط نيروی امنيتی تهديد که پروانه وکالتت را لغو خواهيم کرد با نام و نشان آن نيرو را معرفی اين فرد ماهها به عنوان يک بسيجی در لبنان زير امر خود بوده و همين شخص مدت مديدی خانه ام را تحت کنترل گرفته بود ولی چه فايده گفتن آن.
ضمن طرح اتهامات از طرف شيخ کليه مباحث طرح شده در وزارت اطلاعات را رد نموده گفتم صدها ساعت بازجويی و ساعتها ظبط اعترافات خارج از حقيقت است و همه ساخته و پرداخته ی آقايان جهت انحراف از اعتراضات اين جانب در رابطه با اوضاع جاری کشور بوده و مبنا بود که آنان دست از آزار و اذيت رضا و خانواده ام برداشته ولی به وعده خود وفا ننمودند. پس از خاتمه جلسه به زندان انتقال دادند با پيگيری اطرافيان به بند ديگری بنام سبز که آن هم دکانی برای دزدی و غارت مسئولين زندان از کمکهای مردمی و ديگر نهادهای دولتی برقرار نموده انتقال پس از چند روز مجددا توسط دو فرد لباس شخصی به بيرون از زندان و به درون پرايدی انتقال دادند و ضمن بستن دست ها و پاهايم با زنجير درب داشبورد را باز چشم بند بزرگی را که از لباس فرم سپاه تهيه و بر چشمم زدند سرم را ميان دو صندلی جلو خم و بازوانشان را بر سر و گردنم فرود آورده که مبادا مسير دخمه ی آنان را متوجه شوم همان لباسی که بر تن خود و هزاران جوان وطن پرست در دفاع از اين آب و خاک با خونشان آن را تطهير نموده و حال. . . لحظه ورود به دخمه ی خصوصی ولايت فورا پس از معاينه توسط پزشک سپاه که ميزان تحمل فشار به دستشان بيايد به اتاقکی چهار متری انتفال و بازجويی را از رحم مادر تا حال آغاز.
غروب به هواخوری که چندين ليتر خون در آن مکان قفس مانند ريخته بودند بردند و مجدد به اتاق بازجويی برگرداند در آنجا گفتم فردی که تمامی عمرش در مبارزه و نفع ستم سپری و زير بمبارانهای عراق اسرائيل آمريکا و فرانسه زندگی و شاهد قطعه قطعه شدن صدها انسان در اين کارو زار بوده از خون نخواهد ترسيد. فورا اسلحه کمری را پشت سرم مسلح نمود. گفتم يک جو شرف داريد شليک کن و نجاتم دهيد. گفتم طی چهارصد ساعت باز جويی توسط ياران امنيتيتان کافی نبوده گفت نود و پنج درصد از گفته هايت فريب کاری بوده و عاری از حقيقت و پنج درصد باقی مانده اسناد و مدارک از درون منزلت به دست آمده اينجا زنده بيرون نخواهی رفت وی اتهام جديدی را مطرح مبنی برنوع ارتباط نيروی امنيتی اسرائيل (موساد) در دهه 60 در لبنان باخودت را بايد ريز به ريز توضيح دهی. آنانی که طی سالهای گذشته بارها تهديد به محاکمه ام مينمودند حال مانند گرگهای گرسنه وارد دخمه حفاظت اطلاعات سپاه گرديده اينان بازماندگان همان قافله ی جنايت پيشگانی است که طبق فرمان رهبری بنا بود آن اقليت که دست به سلاح و مقابله با انقلاب برده مجازات نه اينکه فوج فوج جوانان دختر و پسر را بر پايه سليقه ی شخصی و انتقام جويی فردی شبانه يا به گودالهای مرگ هدايت و يا به دخمه ها انتقال و با گرفتن جوانی و سلامتی آنان با انواع و اقسام بيماريهای روحی و روانی به جامعه سرازير نمودند حال به سراغ آنانی آمده اند که از لحظه نخست فرياد اعتراضشان عليه خشونت آفرينی آنان به آسمان بلند بوده.
سوالاتی که از اتاق همجوار توسط همسنگران سابق طرح و توسط بازجوی جوان و خام از پشت سرم به جلو سرازير از انرژی هسته ای، حقوق زنان، دوم خرداد 1376 و. . . از زشت ترين توهين و اهانت به سيد محد خاتمی (مظهر شرم و حيا ) که وی مروج فساد و فحشا در دوران حاکميت خود بوده و تو همفکران منحرفت حامی او بوده ايد در برابر سوال حقوق زنان ابتدا بدترين فحاشی را نثار فائزه هاشمی تا پرونده سازی عليه آقای بهنام باقری دادستان نورآباد ممسنی واظهار دو کلمه توسط وی ساختن نه ويرانی چون در اتاق کارش دستگاه شنود کار گذاشته بودند و عليه قاضی ويژه پرونده آقای کورش خشتی که در قلب وزارت اطلاعات از اين وضع معترض بوده تا نيروی امنيتی که آنان احساس مينمودند مرا در جريان بازداشت قرار داده و در حق انسانی که حتی در ميان پاکترين شهدای جنگ چون اصغرشاطرپور نعمت الله ابولحسنی مهدی جوانمرد و. . . او پاکترين شهيد زنده است حاج محمد باقر باقری نژاد. گناه وی سه دهه چتر محبت و انسانيت خود را بر سر صدها تن از فرزندان انقلاب که در آتش خشم همين دنيا پرستان سوخته برافراشته. نيمه های شب بازجويی ادامه ديگر قادر به کلامی گفتن و نوشتن نبودم اعتراض نمودم که خوابم گرفته و قادر به هيچ جوابی نيستم فرياد زد سيد بيا اين نامرد را به سلول ببر کمی استراحت و مجددا برگردان پس از ورود به دخمه دو دستم را به سوی سقف بلند و رحمت خدا را بر نيروهای امنيتی حواله در برابر ستم اينان در حاليکه همان لحظه انتقال به دخمه سپاه پاسدارن بازجوی وزارت اطلاعات به اطرافيان اظهار نموده بود که ما مخالف تحويل مشايخی به سپاه پاسداران بوده ايم بارها نفرين به سردارانی چون جعفر اسدی، يدالهی، انتشاری و... فرستادم شماهايی که همه عمر و جوانی و سلامتی خود را در دفاع از اين آب و خاک نثار نموديد چگونه اجازه رشد چنين غده های چرکينی را در قلب اين نهاد داده ايد و اعتراض به خدا و علی ع را آغاز کردم نيمه های شب دريچه سلول باز چشم بند را به درون فرستادند و مجدد بردند و... تمامی رفتار، گفتار و کردار آنان بر خلاف رويه موجود در بازشتگاه وزارت اطلاعات بود. فردای آن روز به اتاقی بردند با دو رديف تخت در سه طبقه و با پوشاندن پارچه های سفيد بر صندلی نشانده دوربين عظيم الجثه ای را در مقابلم قرار دادند مسئول آن گفت ياران سابقت بسيار نگرانند و ميخواهند از همه جزئيات از زبان خودت مطلع گردند و اخلاقا تعهد ميکنيم که درهيچ رسانه ای پخش نگردد گفتم ساعتها در دخمه اطلاعات اين عمل را انجام که کلامی از آنها حقيقت نداشته و ندارد.
ادامه دادم که آقای شاهرودی گفت آقای يزدی يک مخروبه را تحويل ما داد و حال خودش آن را به يک قبرستان متروکه که در آن شرف، آبرو و عزت يک ملت را دفن نموده. در پايان بازجويی ها گفتند تو فکر ميکنی که حاظر به گفتن حقايق نگرديده و همه اقداماتت را کتمان ولی بدان که قاضی علم به يقين دارد که تو عليه نظام اقدام نموده ای و به زندان عادل آباد انتقال دادند. پس از چند روز مجددا با قل و زنجير نمودن خود و رضا را به دادگاه انقلاب اعزام. لحظه شروع محاکمه اعتراض نمودم که چرا پس از ماهها بازجويی و اولين جلسه رسمی محاکمه مرا به سپاه تحويل داده ايد. شيخ جابر گفت همکاران سابق مشتاق ديدارت بوده من هم دستور انتقال را داده ام. با حضور نماينده دادستان آقای حسينی محاکمه را شروع اولين سوال شيخ جابر فرمود طبق اظهارنيروهای اطلاعاتی، شما در زمان خروج از کشور دفترچه ای (خاطرات)حاوی مسائل امنيتی به همراه داشته و آن را تحويل سازمان سيا و يا منافقين (مجاهدين) داده ايد. گفتم بارها در غياب خود و اعضای خانواده ام شب و نيمه شب نيروهای امنيتی شما بصورت غير قانونی وارد منزل گرديده و کليه اسباب و وسايل منزل را بهم ريخته بدون اينکه سر سوزنی به سرقت رفته باشد. هميشه مات و متحير بودم که چه می خواهند.
پس از بازداشت چه در وزارت اطلاعات و چه در حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران اولين خواسته آنان چنين دفترچه ای بوده. در آنجا برايم روشن شد که ورود آنان به منزلم بر چه اساسی بوده و مرا به نقطه ای رساندند که احساس می کردم که اينچنين چيزی وجود داشته و حاظر به گفتن نوع، رنگ و تعداد برگهای نوشته و سفيد آن و درج خاطرات سه دهه گذشته را مطرح در حاليکه هرگز هيچ وجود خارجی نداشته و تنها دهها برگ آچار، دست نوشته هايم با متن حکومت رو به زوال روحانيت در ايران که بخشی از آن حين ورود به منزل جمع آوری و حال در خدمت خودتان می باشد آقايان دائما ادعا می نمايند که در کادر رهبری تمام گروهها و سازمانهای ضد انقلاب و حتی سيا و موساد عوامل نفوذی دارند آنان پس از بازداشت اظهار نمودند که ما در چند ساعت گذشته تمامی حسابهای مالی خود و خانواده ات رابررسی و در ارتباط با هديه هفتاد و پنج ميليون دلاری آمريکا به مخالفان چيزی دريافت ننموده ای و فقط به دنبال اين مسئله ايم که چرا تا اين درجه عليه انقلاب فعاليت نموده ای آيا بودن يا نبودن چنين دفترچه ای را به راحتی از طريق اعضای خانواده، اقوام، دوستان و غيره نمی توانستند اثبات کنند. چرا چنين سوژه هايی را خلق می نمودند شما خود قضاوت کنيد. نامبردگان تمام ايميل های شخصی را رديابی اگر در هر ايميل دو پيام رفت و برگشت داشته با در اختيار گرفتن پسورد آن حتی زمانيکه در بازداشت بوده ايم و حال کوهی از برگهای آچار عجيب و غريب را در مقابلم قرار داده که بايد بپذيری که کار خودت می باشد فرياد به آسمان که روحم از اين مسائل خبر ندارد ميگويند پس قبول کن متعلق به فرزندت است و متقابلا با رضا هم چنين رفتاری را انجام داده.
دو مسئله ديگر را در آن محاکمه چندين ساعته مطرح می نمايم. شيخ جابر گفت شما وقايع دهه شصت در ارتباط با سرکوب ها، افرادی را به عنوان مسبب کشتارها به مجاهدين معرفی و ما در انتظار چاپ اين اسناد در روزنامه مجاهد و ديگر سايتهای خبری ضد انقلاب هستيم. . پنج سال از آن تاريخ ميگذرد و کلمه ای در اين ارتباط درهيچ رسانه ای به هر شکل ان تا کنون درج نگرديده شيخ در ادامه گفت حضور نيروهای ما را در لبنان افشا و اسنادی را در اين ارتباط به سازمانهای جاسوسی آمريکا و اسرائيل تسليم نموده ای. گفتم شش ميليارد جمعيت بر روی کره ی زمين که جای خود دارد حتی خفته گان درون زمين هم از حضور شما در منطقه اطلاع دارند در ثانی چهل و هشت ساعت پس از انفجارات بيروت در حالی که هنوز اجساد سربازان آمريکايی فرانسوی و اسرائيلی از زير آوار بيرون نياورده مناطق نظامی ما توسط کشورهای فوق در لبنان هدف بمباران هوايی و دهها نفر کشته وزخمی بر جای گذاشتدر حاليکه تشيع آن وقايع از بقاع، دمشق تا فرودگاه مهر آباد که توسط رئيس جمهوری وقت ( مقام رهبری ) از سيمای جمهوری اسلامی مستقيما پخش شما برای خفه نمودن من به هر حربه ای متوسل اين شرم آور است در خاتمه جناب حسينی نماينده دادستان که در طول جلسه فقط چشم بود و گوش، زبان گشود و رو به شيخ گفت جهت احترام به انقلاب، سپاه وخدمات گذشته ايشان نظر من اين است که اين پرونده در همين مکان بسته و مختومه شود که با مخالفت شيخ روبرو گرديد مجدد به زندان انتقال و در تاريخ 07-01-1385 جهت ابلاغ حکم به دادگاه اعزام در سه صفحه تنظيم (جز به جز انشائ وزارت اطلاعات ) خود به پنج سال که يک سال و نيم آن قطعی مابقی به دليل خدمت به انقلاب و جبهه هات جنگ تعليق و رضا به سه سال که بيست و هشت ماه به دليل جوانی تعليق.
گفتم اعتراض دارم رئيس دفتر گفت چون محکوميت رضا رو به اتمام است در صورت اعتراض تا دادگاه تجديد نظر يقينا او بايد در زندان بلاتکيف بماند و در پايان حکم نوشتم بازداشت، بازجويی، محاکمه و صدور حکم را سراسر ستم ميدانم و واگذار همه شما به خدا. پس از سپری نمودن دوران محکوميت حتی بدون يک روز مرخصی و مخالفت اطلاعات با عفو حتی مشروط به دليل عدم همکاری با آنان پايان. اما درد، رنج، تهديد و وحشت توسط يارن ولايت آغاز شد از ضرب و شتم متوالی رضا در دانشگاه توسط بسيج تا صدور حکم اخراج وی و تحويل بخشی از اسناد و مدارک به صورت حضوری به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر جناب آقای محمد علی دادخواه و. . . ورود غير قانونی در غياب خانوداه به منزل به صورت متوالی مزاحمتهای تلفنی شب و نيمه شب تا ممنوعيت خروج از شهر بهانه ی آمدن نماينده وزارت اطلاعات از راه دور به منزل جهت بحث و گفتگو و ورود وی به منزل پس از يک ماه و نتيجه آن بحث طولانی در خانه و رجوع به بسياری از بزرگان در فارس و توصيه آنان که يا دو دست را به علامت تسليم به هوا بلند کن يا جهت آرامش خانواده و اطرافيانت از کشور خارج شو و نهايت در اسفند 1386 ضمن خروج از مرز غربی کشور و گرفتار شدن در برف و کولاک و صدمه ديدن بسياری از اعضای بدنم ضمن ورود به ترکيه وماهها بستری شدن در بيمارستان و منزل که عواقب آن هنوز ادامه دارد در حاليکه همسر و دختر خردسالم پنج سال است که يا از پشت ميله ی زندانهای ولايت به ملاقاتم آمده و يا پشت گوشی تلفن در غربت و آرزوی ديدار آنان را دارم.
در حاليکه بيست ونه ماه از پناه بردن به UNHCR و 17 ماه از پذيرش رسمی پناهندگی از طرف آن سازمان می گذرد در حاليکه بارها چه به صورت حضوری و يا مکاتبه ای اعتراض خود را به آنان ابلاغ نموده با کمال تاسف هيچ اقدامی جهت انتقال به نقطه امن در خارج از اين کشور(ترکيه ) به عمل نياورده و دائما با جواب های غير منطقی و آزار دهنده رو به رو گرديده ايم آنان اظهار مينمايند که کشورهای اروپايی و آمريکايی حاضر به پذيرش پناهندگان سياسی که دولت ايران بر روی آنان حساسيت دارد نيستند در حاليکه آنچه بر من روشن است پرونده فوق را به هيچ کشوری جهت پذيرش ارجاع ننموده اند دليل آن چيست؟ از نهاد ها و سازمان های حقوق بشری علی الخصوص از هموطنان آزادی خواه خود در سراسر جهان جهت ياری تقاضای کمک مينماييم و خواستار نجات از اين دوزخ می باشيم
با تقديم احترام
امان ا. . . مشايخی
12 مرداد 1389









2 جعبه زیر فرم نظرات برای تبدیل فینگلیش به فارسی است:
چون همیشه در عجبم...
میشه لطفا متن انگلیسی این نامه رو هم منتشر کنین.ممنون
ارسال یک نظر